ریحانه گل قشنگ زندگیمون!
برای دخترم ... 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه
ریحانه ی من!

امروز آخرین روز  از روزهای کلاس دومی تو بود .... چقدر سریع دارن میگذرن روزهایی که من با همه وجودم دوسشون دارم ....

چقدر دوست دارم این روزهای تو بارها و بارها توی زندگیم تکرار بشن و من تو رو همینطوری داشته باشم.  اما میدونم هر روز و هر لحظه و ساعتی که داره میگذره  تو بزرگتر میشی ...عاقل تر میشی ....

و چقدر لذت داره دیدن تو وقتی کتابی دستت گرفتی و میخونی، وقتی قرآن رو دستت میگیری و آروم آروم میخونی ... وقتی برای من نامه مینویسی ،یادداشت مینویسی و من باور میکنم که حالا مادر یک دخترم که کم از فرشته ها نداره ....

امروز وقتی اومدم سر کلاس ... وقتی دوستات تورو محکم ب*غل میکردنو  باهات خداحافظی کردن ازین همه مهربونی که توی چشمای توئه سرشار از لذت شدم ....

دختر نازنینم پایان کلاس دومی ات مبارک .... من امیدوارم به دیدن روزهای بالندگی تو ...به دیدن موفقیت های و درک لحظه هایی که آرزوی تو هستند....

دخترم ... اینروزها دیگه تو اونقدر درک داری که بتونی بخونی و بفهمی حرفامو ...و این برای مادری که حرف زدن کمی براش سخته خیلی شیرینه ....

دوست دارم همه لحظه های کنار تو بودن رو که ثبت کردم بخونی ... دوست دارم بدونی مادرت تو رو با ارزش ترین و عزیز ترین هدیه خداوندی میدونه ....

دختر نازم .... این روزها میگذرن و تو بزرگ و بزرگ تر میشی .... هیچ وقت صداقت اینروزها تو ترک نکن ... و هیچ وقت توی زندگیت متوقف نشو ... همیشه حرکت کن ... درست مثل اینروزهایی که جنب و جوش بخشی از وجود تو هست ...... روزهایی که من نفس کم میارم از همراهیت ....

همیشه به جلو برو ...نا امید نشو .... و مطمئن باش خدایی که تو رو معجزه وار به ما داده چنان محکم دستهاتو گرفته که نیازی به نیروهای زمینی نداری .....

من دست تورو توی دستهای خدا گذاشتم .... و تو رو به خودش سپردم ....

عزیز دلم .... از دیدن شادیهای کودکانه ات سرخوش میشم  و با هر لحظه ناراحتیت درد میکشم ...

از خدای بزرگ میخوام تو رو در پناه خودش سالم و شاد و موفق و عاقبت بخیر نگه داره.....

مامانت...زهرا ...

*********************************

عکس امروز

[ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 ] [ 13:26 ] [ مامان ریحانه ]
سلام من ریحانه هستم .

این اولین نوشته ی من در وبلاگ است.

مامان از قبل از تولدم این جا برای من نوشته بعد از  این من اینجا  مینویسم .

[ جمعه شانزدهم اسفند 1392 ] [ 22:24 ] [ مامان ریحانه ]
دختر عزیز و نازنینم ...میدونم که این روزها کوتاهی کردم توی ثبت باتو بودن ... دلم میخواد خودت بیایی و بنویسی ....

کی میشه تو نامه هایی رو که قبل از تولدت نوشتم رو اینجا ببینی و بخونی و بابتش خوشحال بشی ....

چقدر دلم میخواد از خوبیهات بگم و هی شکر کنم خدای خوبم رو بابت داشتنت ....

چقدر خوبه که خدا لطفشو در حق ما تمام کرد و گلی مثل تو رو به ما هدیه داد ....

چقدر دلم قنج میره بابت اینکه امسال کلاس دومی هستی و دیگه دغدغه های سال قبل رو ندارم .

چقدر خوبه که من و بابا وقتی تو حرفی میزنیم نگاهمون بهم گره میخوره و از داشتنت از ته دل خوشحالیم ...

عزیزکم همه تلاش و خواسته ما عاقبت بخیری و موفقیت توئه ....

 خدارو شکر میکنم که بدون گفتن من حتی توی سفر سختی وضو و نمازو  بدون هیچ بهانه ای میپذیرفتی و حتی یک بار هم نخواستی سستی کنی ....

یک وقتهایی که با خدا خلوت میکنم میگم خدایا چه کار خوبی کردم که مستحق این پاداش ناب بودم؟

از خدا همیشه سلامت تو رو میخوام .... و حفظ همه بچه های این سرزمین....

[ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 ] [ 21:6 ] [ مامان ریحانه ]
سال 92....بهار 92 و  دخترکی که اینروزها باسواد شده و سعی میکنه که همه کلماتی که میبینه رو بخونه ....

چه شوقی توی وجود مامان میریزی با این کارت ... چه خوشحالم و شاکر بابت دیدن این روزهای تو ....

موفقیتهای بیشترتو ببینم چه میکنم دخترکم ؟

عیدت .... بهار با سوادیت مبارک گل من ...

دوستت دارم ...

[ یکشنبه یازدهم فروردین 1392 ] [ 18:30 ] [ مامان ریحانه ]
سلام عزیز دل مامان ...

چه قدر ناراحتم که نمیتونم زیاد اینجا بنویسم .

ولی خب میدونی که چقدر سرم شلوغ بوده .امتحانای تو.  امتحانای خودم و بعدم مریضی که یک ماه تقریبا منو درگیر کرد. و نتونستم اونجوری که باید همراهت باشم .

ولی حیفم اومد شاگرد اول شدنت توی اولین قدمتو ثبت نکنم ... هر چند کارنامه قشنگتو روی تخت بیمارستان که بودم و درد داشتم برام آوردی ..ولی خیلی خیلی برام لذت بخش بود ....

الهی که همیشه موفقیتهاتو ببینیم و سلامت باشی ...

چند وقتی که درگیر امتحانا و مریضی بودم بد خط شده بودی و من ناراحت و نگران بودم برای همینم یک روز کامل کنارت نشستم و طرز درست نوشتن کلماتو بهت یاد دادم و حالا خوشحالم که بازم خطت همونطور قشنگ و دوست داشتنی شده ...

عزیزم حتی اگه برات ننویسم این لحظه ها توی قلبم ثبت میشه ...مهربونیتم همینطور ...


[ یکشنبه ششم اسفند 1391 ] [ 8:45 ] [ مامان ریحانه ]
عزیز دلم ...دخترک نازنینم

امروز درست 7 سال گذشت از روزی که بهترین و نابترین حس های دنیا نصیب من شد....

امروزساعت 14 و 14 دقیقه تو 7 ساله شدی ....

چقدر خوشحالم که مامان دختر خوب و خانومی مثل تو هستم و چقدر شکر گزار خدا به خاطر نظر لطف و رحمتش به خونه ما به زندگی ما ...

تولدت همیشه مبارک ....همیشه ....

[ دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 ] [ 0:21 ] [ مامان ریحانه ]
این روزها روزهای خاص و قشنگی هست ... روزهای مدرسه رفتنت و بزرگ شدنت ..روزهایی که هیچکدومش با روز قبلی یکی نیست ....

مدرسه ات نزدیکه و همین خیلی خوبه هم برای ما و هم خود تو .... کلاست ...معلم مهربونت و همکلاسیاتو دوست داری . منم از اینکه آرامشتو میبینم خوشحالم .

روز اول مدرسه خیلی مضطرب بودی و حتی نمیتونستی حرف بزنی ... اما وقتی با دوست دوران مهدت همکلاس شدی هر دوتون خوشحال بودین ... تا چند روزی همراهت تا حیاط مدرسه هم میومدم تا احساس نا امنی نکنی ...اما بعد از اون پشت در مدرسه از هم خداحافظی میکنیم ...برات ایه حصارو میخونم و به خدای مهربون میسپارمت .

مشقهاتو خیلی قشنگ و مرتب مینویسی ..اما با این حال از ادا و غر و زیر کاردر رفتن هم کم نمیاری!!!!!!!

هر روز باشوق از مدرسه تعریف میکنی .

دیروز هم اولین کلمه رو درس دادین(آب) و درسها وارد مرحله جدیدی شد ..اینطور که معلومه به ریاضی علاقه داری ...

فقط یه مشکل اینه که با بازیگوشی جاتو سر کلاس عوض کردی و چون طبقه اخره و دوستت هم پرحرفه گاهی متوجه حرفای خانومت نمیشی ..امیدوارم بتونی خودت حلش .اگر نه خودم باید یه کاری کنم ...

از لحظه لحظه این روزها با همه سختی ها و دلهره هاش لذت میبرم و خدا رو شکر میکنم به خاطر اینکه فرصت درک همچین روزاییو به من داد ...

امیدوارم هر روز این اشتیاقت بیشتر بشه و هر روز از موفقیتهات مارو غرق در شادی کنی ....

خدایا خودت نگهدار و نگهبان بچه های ما باش....


[ دوشنبه یکم آبان 1391 ] [ 8:34 ] [ مامان ریحانه ]
ریحانه عزیزم ....

امروز تو وارد مرحله جدیدی از زندگیت شدی ...مرحله ای پر از تازگی .... امیدوارم هر روز موفقیت هاتو توی این بخش از زندگیت ببینیم ....

کلاس اول شدنت مبارک

[ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ] [ 8:24 ] [ مامان ریحانه ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دختر نازنیم:برای تو مینویسم ...برای تویی که با اومدنت خوشبختی ما رو کامل کردی ... امیدوارم روزی که این نوشته ها رو میخونی یک دختر صالح و سالم و موفق باشی ... همیشه برای عاقبت بخیری تو دعا میکنیم و بزرگترین آرزومون خوشبختی و موفقیت توست....
ریحانه متولد:
22 ابان 1384 ....ساعت 14:14
بیمارستان بیستون شهر کرمانشاه...
امکانات وب