
ای بهترین تجلی زیبایی بانوی مربان اهورایی
با تو نگاه پنجره هاآبی است تو مهربانی به وسعت دریایی
وقتی اسیر غربت پاییزم با صد بهار پنجره میایی
آغوش تو نهایت خوشبختی است در لحظه های وحشتو تنهایی
مثل فرشته ای که زمینی نیست با این همه لطافت و زیبایی
حتی در این هزاره ی پر نیرنگ در قرن خون و آتش و رسوایی
در این حقیقتی که پر از مرگ است تو روح جاودانه رویایی
میخوانمت به نام گل و باران " مــــــــــــــــــــــــــــادر" تو روح سبز غزلهایی
تولد حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها )و روز زن و مادر به همه مادران و همسران مبارک....![]()
این یعنی واقعا خانوم شدی .. از حرفات از نگات میفهمم، از اینکه تو هم مثل ما توی جمع کردن اثاثیه کمک میکنی....از اینکه با شادی ما شادی و دلت نمیخواد ما ناراحت باشیم ....
دوستت دارم گل خوشبوی من !![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

odes بابت اینهمه تاخیر ببخشید ... الان یک هفته ای میشه که برگشتیم و من به خاطر سرماخوردگی ریحانه نتونستم وبلاگو اپ کنم .. چند روزیم هست که سرعت اینترنت پایینه و نشده عکس اپلود کنم ....
و اما سفر:
صبح روزجمعه ۲۷ اردیبهشت ساعت ۸ برای مشهد بلیط داشتیم . خدا رو شکر سفر خوبی بود و ریحانم اروم بود و همش میگفت میخواییم بریم مشهد امام رضا .... نماز جمعه رو توی حرم خوندیم و ریحانم تمام نمازو خوند .... انگاری خودش میدونست کجاست و خیلی دختر خوبی بود .... ![]()
روزای دیگم حرم بردمش اما چون شلوغ بود نزدیک ضریح نبردمش .... اما مدادم برا خودش دعا میخوند و درا رو میبوسید ... هر کی که زنگ میزد ریحانه فوری میگفت رفتیم زیارت امام رضا(علیه االسلام) .... خیلی بزرگ و خوشگله ....
یه شب که توی حیاط حرم بودیم یکی از خادما از اینکه ریحانه مقنعه سرش بود خیلی خوشش اومد و یه شکلات تبرکی داد بهش و ریحانم بینهایت خوشحال شد....
توی موزه حرم که رفتیم یه بخشی بود که بچه ها نقاشی میکشیدن اونجا ریحانه یه کمی بد خلقی کرد و نمیذاشت کسی از مداداش استفاده کنه و برای همینم زیاد نموندیم .....
مدام از این زیارتنامه ها دستش بود و میخوند و مثلا با صدای بلند گریه میکرد .... میدونم که دعای تو مستجاب میشه عزیزم !
موقع خداحافظی توی حرم گفتم ریحانه خداحافظی کن با امام ..دستاشو تکون و داد و گفت: خداحافظ امام رضا ....
وقتی برگشتیم شهرستانم رفتیم و انجا همه مشتاق دیدن ریحانه بودن ....
خالش گفت ریحانه برا من دعا کردی؟
ریحانه: نهههههههههههههه یادم رفت ....
دو دقیقه بعد : نه خاله ناراحت نشو برات دعا کردم ....
خاله: ریحانه حرم چجوری بود؟
- خوب بود بزرگ بود ..... مثل مسجد بود ......
-ریحانه امام رضا چطوری بود؟
- نمیدونم ..... من که ندیدمش ،حرفم نمیزد.....
جاهای دیگه مشهدو نرفتیم و فقط یه روز کوه سنگی رفتیم که طبق معمول ریحانه بازم کتاب خرید ....
یکی از کتاباش در باره امام رضا بود و به قول خودش آبو(آهو) داره ... اینم یکی از شعراش:
چه نوری.....چه رنگی
چه صحن....قشنگی!
چه عطر و گلابی!
چه موج و چه آبی...
چه صحن تمیزی!...
غریب و عزیزی....
تو پاکی تو نوری
نه پنهان،نه دوری
تو مهر و صفایی
امامِ رضـــــــــــــــــــــــــــــــایی(علیه السلام)
امیدوارم که این زیارت نصیب همه بشه .....آمین!
راستی ریحانم مثل مامانش اولین بار توی دو نیم سالگی مشهد رفت ....
زیارتت قبول ریحانه جان!
ریحانه جون .... و شکلات تبرکی!
*******************
ریحانه توی هتل!
ریحانه ساعت ۵/۵ صبح خوابالوی خوابالو!!!!!!!!!!!!!!!!
پ ن: پارمیدا جون وبلاگتون برامون باز نمیشه .... دلم براتون تنگ شده !
سلام دوستای خوبمون ...اگر خدا بخواد فردا ساعت ۸ صبح عازم مشهد مقدس هستیم .. این اولین سفر ریحانه جون به مشهده![]()
![]()
خدانگهدارتون .......
اول اینکه ریحانه جونم توی پروژه کاملا موفق بوده ....
بعدم اگر خدا کمک کنه داریم میریم مشهد و این اولین سفر ریحانه به مشهده ![]()
دخترم کلی شعر یاد گرفته و البته دو تا سوره توحید و کوثر رو از حفظ شده هر چند شیطونی میکنه و برای کسی جز خودم نمیخونه .....
اینروزا پسر عمه کوچولوی ریحانه بدنیا اومده و اسمشم محمد جواده .... ریحانه خیلی دوسش داره و مدام میگه بریم خونه عمه ....
وقتی اولین بار دیدش چیزی نگفت اما موقع برگشت به خونه گفت مامانننننننننننن دیدی چگده کوچولوه مثل خودم که نی نی بودم!!!!!!!!!!!!!!!
قربونت برم که یادته نی نی بودی کوچولو بودی![]()
تا میخوام یه عکس ازش بگیرم میگه برای ولباگم(وبلاگ) میخواییییییی
خلاصه که حسابی سرگرمیم با این کوچولوی درسخون که مدام کتاب دستشه و میگه ساکت من درس دارم ....
دعا کنید بچم امسال کنکور قبول شه ![]()
هر وقت که بریم بیرون به جای اینکه خوراکی یا اسباب بازی بخواد فقط میگه کتاب میخوام ...خدا کنه همیشه اینقدر علاقمند باشه ....
این لباسشو که برا تولدش بود اورد و گفت میخوام لباس عروسیمو بپوشم ازم عکش بگیر ...هر چند از بس وول میخورد عکسش خوب نشد
اینم یه عکس از محمد جواد کوچولو روز ۶ اردیبهشت چند ساعت بعد از تولدش
![]()
دخترم ورزشکارم هست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!راستش ما داستانی داریم با ریحانه جون موقع خوابیدن .. تمام برنامه ها و کاراش یادش میافته اینم یه نمونش:
واییییییییییی آب نخوردم شما بخوابید من برم آب بخورم زود بربگشتم(برمیگردم)خب؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
بعدم که برگشت: وایییییی موهام میخاره![]()
باید شامپو بزنم ... حالا چی میشه..
بابا ریشتو کوتاه نکردی چراااااااااااااااااااا حالا هوا تاریکه چیکار کنیم نمیشههههههههههه![]()
آخ دستم زبر شده یادم رفت کٍرٍم بزنمممممممم![]()
و.............
ادامه داره تا بخوابه
24 فرودین 87 دخترم داره کم کم یاد میگیره دستشویی بره میدونم دیره اما ترجیح دادم با میل خودش باشه نه زور و اجبار ما![]()
![]()
و همین طور ۲۹ ماهه شدن دخترکم .... عزیزم مبارک باشه .... هر روز و هر لحظه بزرگتر میشی و مهربونتر .. برای این همه حس قشنگ از خدا ممنونیم ....
چند تا از مکالمه های ریحانه :
خاله: ریحانه رفتین بیرون قورباغه دیدین ؟
ریحانه: آره دیدم .... خاله: خب صداش چطوری بود ؟
- اخه اصلا حرف نزد من صداشو بشنوم کههههههههههههههههه.....
تو عید هر جا میرفتیم موقع برگشتم ریحانه میگفت ...ببخشید زحمت دادیم .... به امید دیدار
توی پذیرایی از مهمونا هم حسابی کمکمون کرد و خیلی مودبانه ظرف اجیل و شیرنی تعارف میکرد و میگفت: بفرمایید ......
من داشتم میرفتم بیرون و گفتم ریحانم بیاد که خانم داد میزنه : مامان شما برین من نمیام میخوام واسم پیش خاله بعدم تا دم در بدرقمون کرد که مطئن شه ما نمیبریمش
الانم که این وسایل پزشکیشو اورده داره عروسکشو درمان میکنه تازه تشخیص داده فشارش افتاده
خب اینم یه گوشه از شیرین کاریای ریحانه جون ... فعلا خدانگهدار
عید همگی مبارک ....
امیدواریم سال خوبی داشته باشین .... به زودی میاییم و از روزای عیدمون مینویسیممممممم ..فعلا .. خدانگهدار![]()
![]()
امروز نوزده اسفند ماه 1386 بود ...امروز رو توی سه سال پیش هیچ وقت از یاد نخواهیم برد ...من و بابایی ! ![]()
اونروز بود که فهمیدم که فرشته کوچولوی مهربون مهمون دلمه و تا چند وقت دیگه تمام زندگی ما رو سبزسبز میکنه :اونروز اینو برات نوشتم:و جالب اینه که ۲۲ نوشتمش ر حالی که نمیدونستم تو هم روز ۲۲ ماه به دنیا میایی:
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰شنبه۲۲/۱۲/۸۳ ساعت۲۵/۸ صبح
سلام.سلام کوچولوی نازم
این دفتر تا حالا واسه من و بابایی بود یعنی مال دو نفر بود اما از روزی که فهمیدیم داریم ۳ نفر میشیم این دفتر واسه تو هم میشه... کوچولوی من!اون روز بارون میبارید روز چهارشنبه ۱۹ اسفند ولی به عشق تو۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ زدیم ۰۰بیرو۰ن وقتی فهمیدم اره!۰۰۰۰۰۰ان۰گار دنیا۰ رو بهمون دادن ..فقط خدا میدونه چقدر خوشحال بودیم که حتی بارون هم اذیتمون نکرد..حالا که دارم مامان میشم و علی هم بابا دلم میخواد این دفتر مال تو هم باشه .عزیز دلم فقط از خدا میخوام سالم باشی فرقی نداره دختر یا پسر... دوستت دارم مسافر کوچولوی مهربونم.... مامانت زهرا![]()
.
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
و درست یک سال بعد 19 اسفند 1384 من و بابایی تصمیم گرفتیم تا دخترکمون یه وبلاگ داشته باشه برای ثبت یه گوشه های ازبزرگ شدنش! البته انوقت اصلا یادمون نبود 19 هست و سالگرد همون روز ! توی پرشین*بلاگ وبلاگو ساختیم و بعد انتقالش دادم اینجا و البته پست اونروز و ندونسته حذف کرده بودم اماچند وقت پیش بازم ثبتش کردم!![]()
![]()
وبعد از اون اونقدر درگیر شیر نخوردنای تو و دکتر و ازمایش و دارو بودیم که اصلا یادمون رفت که وبلاگیم داری تا چند روز بعد از تولد یک سالگیت همون موقعی که دیگه از همه نظر ازمایشات سالم بود و من بازم نوشم برات ...البته توی اون مدتم برات توی دفترم مینوشتم وحالا هم اینجا هست !![]()
![]()
نازنین مامان با همه وجودم عاشقتم ...عاشق کارات ..خنده هات ..... اونقدر شیرینی که وقتی وارد فروشگاه سر کوچه میریم همه با هم میگن سلام ریحانه! و موقع خداحافظی هم که با ناز میگی خداحافظ ..همه با میگن خداحافظ کوچولو!....![]()
![]()
امروز که رفتیم نمایشگاه توی شلوغیا که رد میشدیم ...به همه میگفتی :ببخشید!!!!!!!!!! ببخشید!!
تمام کتابا وقصه هاشو میدونی واگر اشتباه بخونیم یا ازش جا بندازیم انوقته که حسابی عصبانی میشی!![]()
نازنینم ..با همه وجودم خدا رو به خاطر این هدیه پر بهاش شکر میکنم ...و ازش میخوام همیشه تو رو سلامت و شاد حفظ کنه !آمین......![]()
3 روز دیگم 28 ماهه میشه ..پس سالگرد تولد وبلاگت و 28 ماهگیت و انروزی که خودتو به ما نشون دادی همش با هم مبارک!
دوستت دارم 777تا....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()