تبليغاتX
امیدم ریحانه
برای دخترم که عشق اسمانی من و باباییه

هوالعزیز

سلام به همه ی دوستای خوبم ،امروز و دیروز خیلی کار داشتم و الانم تقریبانیمه شبه .

وایییییییییییییییییییییی که این خاله ریزه اصلا اجازه نمیده دیروز یعنی 25 یهو دیدیم ریحانه 4 قدم برداشت از اونجایی که خیلی تنبل تشریف دارن من وهمسر جون داشتیم ذوق زده میشدیم  نمیدونم چیکارش کنم یه وقتایی یه کارایی می کنه که میگم درسته قورتش بدم .امروز چادر نمازمو برداشته میگه الله بعد دقیقا مثل من چادرو کشیده تو صورتشو سر و تکون میده و یواش یه چیزایی میگه بعد رفت سجده و اخرشم دستشو کشید رو صورتش وگفت تم(تموم)به قول خالش واسه حرف زدنم تنبله به حموم میگه حم  امروز بادوم اورده بودم دیدم از حال تا در اشپزخونه مثل قطار چیده وواسه خودش دست میزنه باباییش که خیلی براش کیف کرده .خیلیم مهربونه وقتی میاد بغل من بابایی رو هم صدا میزنه میگه تو هم بیا پیشمون امشب خیلی خوابش میومد سرشو میذاشت رو بالش همش لالایی میخوند اونم با چه اهنگی .فکر کنم داره دندون در میاره باز طفلک .هر چی میرسه گاز میگیره . اهان به هویجم میکه هبی به پستم میگه است و به سیبم میگه سی میبینین چه مختصر و مفید الهی قربونش برم من چند روزی بابایی نیست قراره از مامانی مراقبت کنه.

خب فعلا تا بعد خوش باشین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:59  توسط مامان ریحانه   | 

هو العزیز

سلام به همه دوستای خوبم،امیدوارم هر جا که هستین وهر کاری که میکنید شاد وسلامت باشین .

 راستش میخوام امروز واسه ی عزیزی بنویسم که خیلی دوسش دارم و خیلی مهربونه کسی که از وقتی ریحانم به دنیا اومده همیشه ت وهمه سختیهاش وناراحتی هاش با من همراه بوده من نمیدونم چقدرمیتونم جواب محبتاشو بدم ولی خب... فکر میکنم اون چیزی که باعث میشه ادما خارج از وظیفشون به هم کمک کنن یه نیروی عجیبه یه نیرو به اسم عشق که هر جایی باشه البته به صورت صحیحش میتونه اونجا رو اباد کنه...

عزیز و مهربونم سلام،

الان که دارم مینویسم دلم خیلی دلتو میخواد یعنی مهربونیای دلتو ، مهربون من وقتی میبینم از ناراحتیم تو هم ناراحت میشی و با خوشحال شدنم برق شادی توی چشمات موج میزنه،وقتی میبنم همیشه حتی اگرم خسته باشی توی کارا کمکم میکنیو همیشه  میگه ریحانه تو رو خسته میکنه یه طرفه نمیشه که...وقتی خیلی دیگه از مهربونیاتو میبینم احساس میکنم چه  تکیه گاه خوبی برای زندگیم هستی . شاید من خیلی زود ازدواج کردم اما در عوض با کسی هستم که همیشه منو و غم ها ودردو دل هامو و خستگیهامو درک میکنه .ووقتی خیلی رنجورم با خیال راحت به اغوشت پناه میارم و توی دلم میگم خدا شکرت برای این تکیه گاه محکم وخوب ودوست داشتنی.

باور کن اگر شکایتی دارم یا غر میزنم به خاطر خستگی هامه همین..

خیلی دوست دارم خیلی

777تا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 11:58  توسط مامان ریحانه   | 

هو العزیز

سلام به همۀ اونایی  که امروزم  باز هوس وب گردی به سرشون زده واومدن اینجا .باور کنید به قدری با ریحانه سرم شلوغه و وقتام پره که اصلا فرصت هیچ کر مازادی رو ندارم... شایدم میگید که حالا انگار داره یه مهدو راه میندازه ولی باور کنید که این خاله ریزۀ من از صد تا مهدم کارش بیشتره چون خیلی ضعیفه وباید بیشتر بهش رسیدگی کنم همش غذاهای متنوع ومقوی همش کمک غذاهای جور واجور همش داروهای تقویتی مختلف بعضی وقتا خسته میشم واقعا دلم میگیره چون اینجا هیچ کسی هم نزدیکم نیست که بخوام با هاش دردو دل کنم یا مثلا برای یک ساعتم شده ریحانه رو برام نگه داره .من حتی تو ی این یک سال وچند وقتی که از تولد ریحانه میگذره یه مسافرت کوچولو نرفتم یا حتی فرصت نکردیم با همسر جونم  بیرون بریم چون همش به فکر ریحانه بودم همش پی این بودم بفهمم چه تقویت  کننده یا چه غذایی باعث میشه رشدش بهتر شه اونو براش تهیه کنم جایی نرفتم که نکنه چند روز کمک غذاهاشو ندم یا کمتر بشه باز بچم هر چی وزن گرفته هیچی به هیچی .خیلیم حالا خوشحالم به خاطر این مساله. ماه پیش که رفتیم دکترش بعد از اینکه وزنش کرد چشاش گرد وشد گفت واقعا افرین کمتر مادری اینقدر واسه بچش مایه میذاره چون معمولا بعد از یک سالگی بچه کمتر وزن میگیره اونم با این خاله ریزه شیطون که اصلا ارام وقرار نداره. منم خوشحال شدم که زحمتام بی نتیجه نمونده وخدارو شکر کردم . همسر جون همیشه یه حرف قشنگ میزنه :خدا وقتی یه ادمو بیشتر بهش نظر داره وتوجه بهش میکنه بیشترم امتحانش میکنه .منم موافقم به خاطر همینم بود که تو این مدت خیلی سختیها رو تحمل کردم اخه همش که این نبود ریحانه وقتی اومد دنیا بچه ضعیفی نبود خیلیم نرمال بود تا دو ماه هم درست وحسابی شیر میخورد ووزن میگرفت ولی نمیدونم چی شد اصلا !!!!(فکر کنم آخر ترممون بود وفصل امتحانا خودمون خبر نداشتیم)

خلاصه حالا دیگه خوبه هم غذاش خوبه هم شیر خوب میخوره البته اینم بگم خاله ریزه هر کاریش کردیم شیر خشکم نخورد افتخارنمیداد که !!!!....اصلا اعجوبه ای بود واسه خودش الانم بعضی وقتا که خیلی خسته میشم وعصبی وقتی مامانی صدام میکنه یا میشینه واسه خودش شعرایی به زبون چه میدونم کجایی میخونه نه تنها خستگیم یادم میره تازه انرژی میگیرمو سر حال میشم همیشه به همسر جان میگم اگه خاله ریزه این زبونو نداشت من دق میکردم. ماشاالله عین طوطی هر چی میگم تکرار میکنه .هر کی ببینش میگه خاله ریزه پس قاشقت کجاست...

خب دیگه زیاد روده درازی نکنم فعلا خدا نگهدارتون باشه تا بعد.

پ ن1:به زودی عکس خاله ریزه در این مکان نصب خواهد شد

پ ن2:همش یادم میره به اون دوستی که گفته بود من کُرد هستم یا نه .باید بگم نه عزیزم من فارسم ولی خب یه چیزایی میفهمم ازز بون کُردی.

:

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 11:52  توسط مامان ریحانه   | 

 
تولدت مبارک یاس باغ زندگیم جمعه، 17 آذر 1385، ساعت16:14

هوالخالق

گل خوشگل مامان عزیز دلم سلا م، یه سلام به قشنگی ودلچسبی خنده هات  که هر روز صبحبا اولین نگات همراهه ،یه سلام به به برق چشمای نا زنینت که هر روز بیشتر برق چشات قلبمو رو شن میکنه. حالا کم کم داری 7 ماهه میشی و من تو این مدت یکی از نشانه های وجود خدا رو در کنارم داشتم ،همین که هر روز من وبابایی می بینیم تو بزرگ میشی و رشد میکنی و چیزای تازه یاد گرفتی و حتی دیگه ما رو به خوبی میشناسی بیشتر به وجود خدا وعظمتش پی می بریم .امیدوارم تو هم وقتی بزرگ شدی چشمای قفشنگ ودل نازنینت رو بسپاری دست خدا تا زندگیت رنگ خدایی بگیره .حالا که مادر شدم هم خوشحالم هم نگران اما هر دوش شیرینه چون تمام این حس ها به خاطر وجود یک ریحانه ی ناز ومهربونه که زندگی مارو بهاری کرده برای ابد.هر چند میگن با یک گل بهار نمیشه اما یک گل ما تک گل مزده دهنده ی بهاره، بهاری که تو پاییز اومد اما هیچ وقت پاییزی نمیشه. ان شاالله...

مامان زهرا 18/3/85

هو الشافی

گل خوشگلم ریحانه مهربونم سلام،با اینکه دل و دماغ نوشتن نداشتم گفتم بنویسم برات تا شاید تو با اون دل کوچیک ومهربونت دعا کنی. با قلبی که پاکه دعا زودتر مستجاب میشه . حتماُمی پرسی برای چی؟!... میدونی ...گاهی وقتا آدما تا سالمند قدر این نعمت بزرگ رو نمیدونن اما همین که کمی مریض میشن یا یکی از عزیزاشون بیمار میشه تازه میفهمن سلامتی چه نعمت بزرگیه که خدا به ما داده .وحالا هم یکی از عزیزای ما مریضه . عمه خاله کوچیکه که عمه من میشه وخاله بابایی .قراره قلبشو عمل کنه برای همینم همه ما کمی نگرانیم .دلمون میخواد به راحتی عمل بشه و دوباره مثل قبل سالم وسر حال برگرده خونش . میبینی!!!ادما وقتی یکی ناراحته و  غم داره تازه ارزششو می فهمن کاش همه ما همیشه قدر همو میدونستیم . به هر حال ازت میخوام تو که مثل فرشته ها پاکی یه واشطه بشی برای دعا برای سلامتی همه بیماران و همه درد مندا که عمه خاله جونم یکی از هموناست. امیدوارم که خدا این گل خوشگل منو همیشه سالم  وسلامت نگه داره.

خدانگهدار 11/5/85

هوالعزیز

بازم سلام دیدم نوشته هام غمگین بود گفتم کمی هم از چیزای قشنگ بگم تا ناراحت نشی !!! ریحانه ی خوبم تقریباٌ 11 زوز دیگه نه ماتم تموم میشه .واقعا ٌزمان چه به  سرعت میگذره ولی خیلی شیرین ودلچسب حالا دیگه کم کم داری چهار دست وپا میری البته خیلیم شیطونی!!! بعضی وقتا که دنبالت میکنم بهت نمیرسم . وقتی میخوام جایی  برم دنبالم گریه میکنی هر چند بعضی وقتا ناراحت میشم اما از اینکه میبینم منو میشناسی و میدونی که مامانی تو هستم احساس خوبی بهم دست میده .البته بابایی رو هم خیلی خوب میشناسی چند روز پیش که گولت زدیم تا بابایی بره بیرون وقتی فهمیدی که بابا نیست کلی دادو هوار راه انداختی و وقتی بابا اومد مجبورش کردی تو رو هم به قول خودت ببره دََدَری!!...راستی این چند تا کلمه روکه یاد گرفتی برای من انگار یه کتاب از بر کردی :مَم،نَم نَم(هرچی خوراکی میبینیمیگی نم نم) و... خیلی شیرینه وقتی با اون صدای نازنینت این کلماتو ادا میکنی وقتی خوراکی میبینی و با سرعت به طرفش میای و داد میزنی نَم نَم قیافت واقعاُدیدنیه. چشمای گرد وسیاه وو صورتی کهکه از ذوق مثل گل شاداب میشه .امیدوارم همیشه شاد وخندان باشی ،کوچولوی مهربون مامانی.

بازم 11/5/85

 هو اللطیف

ریحانهء مامان سلام ،سوگلی خوشگلو نازم سلام /یه دو ماهی میشه برات ننوشتم خب از بس شیطونی دیگه فرصت ندارم ،اگرم وقتی باشه به کارای خونه بیشتر نمیرسم .هر روز که میگذره و تو بزرگتر میشی من یه چیزاییو میفهمم که نمیشه همشو نوشت . فقط خدا رو شکر میکنم . عزیز دلم این روزا یه کم با روزای دیگه فرق داره میدونی ؟الان ما توی ماه مبارک رمضانیم .این ماه ماهیه که آدما بیشتر به خدا نزدیک میشن چون مهمون خدا هستین. این ماه خدا همه ی بنده هاشو دعوت کرده تا مهمونی بده و همه ی شیطونا هم زندانی هستن تا نتونن کسی رو گول بزنن که کارای بد انجام بده .خدا توی این ماه به بنده ها گفته روزا چیزی نخورن تا قدر نعمتها رو بهتر بدونن .دروغ نگن دزدی نکنن و خلاصه کارای بد انجام ندن (البته این تمرینه واسه بعداُ)در عوض جایزشون موقع اذان شب میشینن سر سفره  افطار و از نعمتای خدا استفاده میکنن و دعاهاشونم قبوله سحرها هم یعنی کمی قبل از صبح بیدار میشن و غذا میخورن ودعا میخونن .سال گذشته سحرها من چشم براه تو بودم برای همینم خیلی دعا کردم و از خدا میخواستم تو سالم باشی .و امسال که میبینم تو همراه با ما زیر لب ذکر میگی اروم واهسته و قران رو دوست داری یاد سحر های قشنگ پارسال می افتم . و میفهمم که واقعا این ماه خیلی خوبه خیلی قشنگه .چون همه به خدا نزدیکتریم .کاش همه ماهها این طوری بودن . امسال هم دعا میکنم که همه ی ادما توی ارامش وسلامتی باشن و تو هم سالم وصالح در کنار ما.

ان شاءالله.... 11/7/85

هوالحافظ

ریحانه ی یک ساله من تولدت مبارک!!!انشاءا...120ساله شی گل مامانی عزیز دل مامانی!!!*******22 آبان تو یک ساله شدی ببخشید که کمی دیر می گم ،خودت که میدونی مامانی با وجود تو سرش خیلی شلوغه وقتم کم میارم ناناز مامانی!... هفته پیش یعنی جمعه قبل برات جشن تولد گرفتیم چون دوشنبه 22 بود و همه کار داشتند . حتی عمه جون فاطمه هم از دانشگاه سنندج اومد همونی که خیلی دوستش داریا!!!!.. خلاصه دور وبرمون خیلی شلوغ پلوغ بود . خیلی کیف داد نه؟... با حالترین جای جشنم این بود که پ=اهای کوچولوت رفت تو کیک ! باورم نمیشه که به این سرعت یک سال گذشت ،این یک سال به اندازه ی یک عمر برای من وبابایی جون تجربه با خودش داشت.بهتریت تجربش هم مامان وبابا شدنمون بود دیگه.تو چند ماه شیر نخوردی وایییییییییییییییییییییییییییی چقدرررررررررررر شخت بود وقتی با اشک وآه قاشق قاشق شیر بهت میدادم و تو با بی میلی می خوردی و حالا هم برای همینه که ضعیفی ولی خب تا دلت بخواد شیطون... امروز با بابایی شمردیم دیدیم به به !! گوگولی ما نزدیک به 20 کلمه میگه .هیچ وقت فکر نمیکردم حرف زدن تو اینقدر برامون شیرین باشه. البته خیلیم شیکمو شدی ها ....به هر حال امیدوارم همیشه سالم وشاداب باشی و همیشه برات دعا میکنم که خداوند تو رو حفظ کنه و فرزند صالح وخوبی برای ما و بنده ی واقعی برای خدا باشی . یادت نره میوه باغ زندگیم ما هر چی که داریم و نداریم و هر کاری که میتونیم انجام بدیم و هر نعمتی که برامون میاد همگی از لطف و مهربونیهای خداست. و ما باید شکر گزار این نعمتها باشیم من وبابایی روزی هزاران بار به خاطر تو خدا رو شکر میکنیم .هر چند میدونیم کمه ولی خدا برای همینم نعمتهای بیشتری رو به ما میده .از خدا میخوایم تا هر کسی دوست داره یه نی نی ناز داشته  یکی مثل تو نصیبش  کنه که رحمت وبرکت خونش باشه و ریحانه ی خوشبوی بهاریش. دوستتداریم نازنین

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ ومیخک ......عزیزم دوست دارم تولدت مبارک

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 2:8  توسط مامان ریحانه   | 

 

جمعه، 17 آذر 1385، ساعت1:4

هو العزیز

سلام عزیزدل مامان ،سلام گل همیشه بهار مامانی،سلام ریحانه کوچولویی که دو روز دیگه سه ماهه میشی.هنوزم باورم نمیشه ،هنوزم فکر میکنم که این یک رویای شیرینه که دارم صدای گریه ها وخندهاتو توی خونه میشنوم هنوزم باورم نمیشه این چشای کوچولوی سیاه که داره برق میزنه و منو نگاه میکنه چشای دخترمه .اما هست  همش حقیقته و من به خاطر این حقیقت و این نعمت بزرگ خدا رو شکر میکنم ... نمیدونم چند تا چون هر چی  بگم بازم کمه !امروز روز عاشو را بود روز امام حسین علیه السلام روزی که من سال گذشته تو رو از خدا خواستم . امروز روز غم ودرده روز گریه روزی که آدمای بد و بی ایمان امام حسین و یا رانشو شهید کردند وبچه ها وخواهرشو نو اسیر کردن. امام حسین برای این شهید شد که اسلام ودین ما باقی بمونه . برای همینم ما توی این روزای برای امام و همه ی غم هاش گریه میکنیم.امیدوارم تو هم وقتی بزرگ شدی مثل یارای امام فداکار و مثل خواهرش صبور و مثل دختر سه سالش اروم و مهربون باشی.

خدانگهدار مامان زهرا 20/11/84

هو الجمبل

سلام یاس خوشبوی ما مان ،سلام ریحانه ی عزیزم....

عزیز دل مامان این اولین یادداشتیهست که بعد از تولدت تو سال نو برات مینویسم ،خوشگل مامان امروز دقیقا 5 ماه و8 روزه هستی یعنی 5 ماه و8 روزه که وارد زندگی اروم تنهای من وبابایی شدی و باعث شادی و خوشحالی ما شدی .هر چند ،چند وقتیه که خیلی شیطونی میکنی و شیر نمیخوری و کمی دل مامانو شکستی اما من همه تلاشمو میکنم تا تو  سر حال وسلامت باشی . چند روز پیش که خیلی نا راحت بودم قرا ن رو بازکردم و از خدا کمک خواستم و خدا به من گفت قدر نعمتهایی رو که دارین بدونین وخدا رو شکر کنین منم کمی اروم شدم

و مطمئن . واز خدا  به خاطر اینکه یه دختر خندون و شاد وزبر وزرنگ به ما داده تشکر کردم.

میبوسمت مامانی 30/1/85

پ ن:اون ایه سوره ی نحل ص 280 بود

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 2:2  توسط مامان ریحانه   |