تبليغاتX
امیدم ریحانه
برای دخترم که عشق اسمانی من و باباییه

یا نعم االمجبیون

سلام به همه دوستای  خوب دوستایی که همیشه با کامنتای پر از مهر ومحبتشون مارو شرمنده میکنن .راستش دیروز یعنی 22 خاله ریزه 14 ماهه شد .به همین سرعت 14 ماه از حضور یه فرشته دوست داشتنی تو جمع کوچیک ما گذشت. به همین سادگی به همین خوشمزگی .

واسه عید غدیر ریحانه چنتا کتاب شعر که بیشترش عکس بود خریدیم تا از حالا با کتاب بیشتر اشنا شه هر چند قبلا با کتابای منو بابایی افتخار اشنایی داشته و حسابی ازشون پذیرایی کرده بود   اما حالا انگار این کتابای رنگی رو بیشتر دوستداره میشینه ورق میزنه با خودش یه چیزایی میگه بعد منو یا بابایی رو صدا میزنه و برامون از کتاباش تعریف میکنه  وایییییییییییی که اون لحظات چقدر احساس خوبی دارم وچقدر خدا رو شکر میکنم به خاطر همه لطفاش .24 هم ماهگرد ازدواجمونه تقریبا هر ماه از اون روز خوب یاد میکنیم و منم سعی میکنم کیک بپزم تا خوشحالیمون بیشتر شه .اخه بابایی کیک پرتغالی گردویی منو خیلی دوست داره .جاتون خالی خوشمزه بود ریحانه خانوم هم حسابی کیک خورد.

همسایمون یه سگ داره که همش پارس میکنه ولی ریحانه اصلا نمیترسه و تازه یاد گرفته بهش میگه هاپو .وقتی صداش نمیاد میگیم ریحانه هاپو کومیگه نیست لَف(رفت).

راستی من کیکمو رو همون شعله گاز میپزم که خیلیم خوب از اب در میاد(تعریف از خود نباشه)

چون حوصله فرو ندارم و میترسم ریحانم کار دستمون بده تازه خیلیم زودتر اماده میشه .

امروز مامان وبابای من اومدن اینجا ریحانم مدام سراغ دایی وخاله هاشو میگرفت .مامان وباباهم همش براش ذوق میکردن   .اومده بودن استقبال حاجی خیلی دلم گرفت ادم دلش هوایی میشه انشاالله نصیب هر کی ارزو داره بشه  .چقدر قاطی پاتی نوشتما......

پ ن:برای یکی از عمه های ریحانه یه مشکلی پیش اومده خواهش میکنم تودعاهاتون براش دعا کنید .بابایی میگه موقع دعا اگه بگی:یا نعم المجیبون   دعا زودتر مستجاب میشه

"یا نعم المجیبون/ای بهترین براورنده ی حاجات"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 12:15  توسط مامان ریحانه   | 

هو الطیف

سلام به همه دوستای خوبی که به ما لطف داشتن وراه رفتن ریحانه رو تبریک گفتن ممنوم از همتون  ریحانه جون حالا پیشرفت کرده ومیدوه میاد بغلم اینقدرم از این کار خوشش اومده که خودش وقتی به من میرسه کلی ذوق زده میشه . شاید واسه بعضی از مادرای مهربون راه رفتن بچشون عادی باشه ولی این خاله ریزه همه چیزش واسم دلهره داشته  نیست ضعییف بود وشیرم نمیخورد  حالا حتی واسه کوچولو ترین مشکلشم تنم به لرزه میافته . باور کنید خیلی سخته بچه ای که بدون دلیل وبدون هیچ مریضی و با وجود همه ازمایشات لب به شیر نزنه . اما حالا دیگه خدا رو شکر ریحانم هم شیر میخوره و هم غذاش خوب شده البته غذا خوردن بچه ها که میدونید چطوریه باید تمام خونه دنبالشون دوید تا غذا بخورن  .دکترش میگفت بچه ها قبلا از بس مادراشون سرشون شلوغ بود میومدن التماس که تو رو خدا بهم غذا بدین اما الان از بس مامانا لی لی به لالای بچه  ها میذارن اونام خودشون لوس میکنن . چمیودنم من که تو کار این بچه ها موندم .ولی خداییش اگه بچه ها الان اذیت کارن در عوض خیلی باهوشن وهمه چیو خوب وزود یاد میگیرن .

چند شب پیش بابایی(همسر جون) داشتن تخمه میخوردن که ریحانه سر رسید و گیر داده که منم میخوام وبایدم خودم بخورم خلاصه بابایی کلی باهاش کَل کَل کردن که بذار من بهت میدم خب ولی خانوم زیر بار نرفتن که نرفتن . بابایی هم شروع کرد به آموزش خانومی  من داشتم با کامپیوتر کار میکردم . ندیدم چه زحماتی رو متحمل شدن .  ولی بعد چند دقیقه میبینم صدام میزنه مامان ..مامان ...  برگشتم دیدم بلهههههههههه یاد گرفته  اونم عینهو باباییش به من میگه نگام کن ...  ولی حیییییییییییییییف دندونای بالاییش از هم فاصله دارن تخمهه گیر میکرد بین دندوناش اونم حسابی عصبی میشد . اینه دیگه تا یه چیزیو ببینین ایکی ثانیه یاد میگیرن . امروز اومده بالا سرم میگه رَرا(زهرا) میگم بله خوشگلم..... اونم دستاشو رو صورتم کشید و گفت نایی(نازی) بعد اینکه من حسابی خوش خوشانم شد یههو محکم کوبید توی صورتمو... فرار ..  بعدشم نشسته غش غش خندیده .... .

این یه مطب جالب که تو مجله موفقیت خوندمش شاید به درتون بخوره:

*ابراهیم را یاد کن که بسیار راستگو وپیامبری بزرگ بود .مریم/41

*ایوب را به یاد ار که ما دعای اورا مستجاب نموده و دردو رنجش را بر طرف ساختیم . انبیا/84

*از اسماعیل یاد کن که در وعده صادق و (در عهد استوار)بود.مریم/54

*از داوود یاد کن که در اجرای امر ما بسیار نیرومند بود و دایم به درگاه ما توبه و انابه میکرد. ص/17

*لوط را به یاد ار چرا که از مردمان بسیار صالح و نیکو کار به شمار می امد.انبیا/ 75*

*از یونس یاد کن که چگونه دعای او را مستجاب نمودیم و او را از گرداب غم نجات دادیم .انبیا/88

*و مریم رایاد کن که دامنش را پاکیزه گرداندیمو... او وفرزندش را معجزه بزرگ برای اهل عالم .انبیا/91

*از موسی درس اخلاص بیاموز که بسیار با اخلاص  و رسولی بزرگ بود.مریم/51

*سلیمان و داوود را به یاد ار که به هر یک مقام حکمفرمایی و دانش عطا نمودیم .انبیا/97

*زکریا را یاد کن که یحیی را به او عطا نمودیم و...انها همیشه به درگاه ما خاضع و خاشع بودند.انبیا/90

*و اسماعیل و یسع و ذالکفل را به یاد ار که همه از نیکان جهان بودند. ص/48

وحرف اخر اینکه:*همواره از بهترینها یاد کن و برای موفقیت انها را برگزین.*

لحظه هایتان سرشار از رنگ خدا و خدانگهدارتون.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 12:7  توسط مامان ریحانه   | 

سلام به همگی عید گذشتونم مبارک

ما رفتیم شهرستان خیلیم خوش گذشت جای همتون خالی ریحانه جونم حسابی خوش گذروند و حسابی با خاله ها و عمه ها شیطونی کرد   کلی هم خودشو واسه مامانیا و باباییا لوس کرد و عیدی گرفت و از همه مهمتر و قشنگتر واسه من و همه اینکه دخمر گلم موقع نهار عید یهو خودش سر پا وایستاد و شروع کرد به دست زدن

منم از شدت خوشحالی فقط گریه میکردم عمه ها که دیگه خدا میدونهههههههههههه چقدررررررررر خوشحال بودن چون تا شب ریحانه دیگه خوش راه میرفت و ما هم ذوق میکردیم   از شیرین کاریاش بگم که میشینه پاهشو دراز میکنه اتل متل میگه لی لی حوضک بازی میکنه دالی دالی رو خیلی دوست داره به شدت به تلویزیون علاقمند شده دیگه خودش قاشقو دستش میگیره و  غذا میخوره  البته غذا ها رو قبل از خوردن فوت میکنه که داغ نباشن همه عمعها و خاله ها رو به اسم میشناسه و به دایی کوچولوشم همچین میگه داییییییییییییییییییییییی که اون لحظه خوردنی میشهشکلات کاکائویی خیلی دوست داره و چوب شورم زیاد میخوره عاشق سیب و خیاره   ولی وقتی حریره یا فرنی میبنه انگاری حالش به هم میخوره خیلی شیطونه قفسه کتابا رو روزی ده بار  بهم میریزه  دیگه کتابا جون ندارن دیگه قلم و کاغذ دستش میگیره و خط خطی میکنه و کلی واسه خودش کیف میکنه . خب اگه بخوام همه کارای خاله ریزه  رو بگم وقت کم میاد پس فعلا تا بعد خدا نگه دار همتون <a

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:3  توسط مامان ریحانه   | 

سلام به همهی دوست جونای خودم ومامانی یاسین جون منو هم به بازی دعوت کرده منم گفتم کمی واستون از خودم بگم

۱-تازگیها هر کاری مامان جون انجام میده منم همونو تکرار میکنم مثلا خونه رو جارو میکشم عینهو مامان روزنامه دستم میگیرم ورق میزنمو ومیخونم وضو میگیرم چون مامان بعضی وقتا گلسازی میکنه منم یاد گرفتم همچیچین با رنگ و فوم بازی میکنم کامپیوترو عین خودشون روشن میکنم خلاصه هر چی بگین از من برمیاد

۲-منم یه راهکار بگم واسه زمانی که شیطونی میکنید دعواتون نکنن من وقتی یه خرابکاری میکنم تا یکی بیاد بخواد منو دعوا کنه فوری دستمو دراز میکنم و حسابی دعواشون میکنم

(دَدَدَدَ...)بعدم اونا میخندن مامانی میگه بدهکارم شدیم

۳-معمولا وقتی از مامان شیر بخوام یا یه خوراکی دلم بخواد میرم همچین خودمو لوس میکنمو میگم لَلام(سلام) بعدشم مامانی میبوسم و بعدشم معلومه

۴-از برنامه راز بقا خیلی خوشم میاد و تا اخرش پاش میشینمو همچیت پلنگا که من بهشون میگم پخ پخ تشویق میکنم که همه اینجوری میشن

۵-حموم کردنو خیلی دسوت دارم به شرطی که فقط اب بازی باشه از شامپو وسر شستن خیلی بدم میاد و اون موقس که دختر بدی میشمو تا جون دارم داد میزنم

خب دوستای گلم منم پارمیدا جون و ایلیا و مهدی و نمیدونم بقه قبلا دعوت شدن اینا رو دعوت میکنم به بازی همتونو دوست دارم

راستی ما داریم میریم شهرستان خونه مادر جون و حاج مامانو بقیه هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شایدم اونجا بهتون سر زدم.پس تا بعد بای بای

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 12:2  توسط مامان ریحانه   | 

سلام به همۀ دوشتای خوب خودم و دوشتای مامانی اشمب میخوام من براتون بگم .از شب یلدا از حاجی مامان (مامان بابایی ) از سه تا عمه که اون شب خونمن بودن  واز همه خوراکیها جاتون خالی من که خیلی شتلات خوردم چون برای اول  بار مامانی نمیگفت بخور نخور .تازه اون شب هم تولد عمه زهرا بود که من ومامانی براش یه کارت ناز خریدیم اونم خیلی خوشحال شد چون من بهش دادم و خودمو لوس کردم تا منو ببوسه اونم چنتا ماچ گنده تحویلمون داد .بعدشم که شالگرد حج حاج مامان بود ومامان براش یه کادو خریده بود که از منم بزرگتر بود ومنن وعمه هام فضولی میکردیم ببنیم چیه البته اخرشم مهلوم شد .ولی حاج مامان گفت بچه هام از همین خریدن ولی مال شما خیلی خوشگلنره تازشم گفت دیگه اون براش لنگ وبویی نداره مامانی هم گفت نه هر چیزی جای خودش خُشدله خلاصه پسر عمه علیم بود وما با هم حسابی شیطونی کردیم البته مامان واسه تولد اونم کادو خریده بود که دو شب پیش بود ولی اون شب داد یه ماشین بود تُنترلم(کتنرل) داشت اونم خیلی ذوق زده شد مانی واسه شام سزبی پلو با اون ماهیای بیچاره پخت ولی خیلی خومشزه بودا .ولی په فایده بابایی جونم نبود ومامانی هر دقیقه میگفت حیف که بابایی نیست .ولی عمه ها وحاج مامان نازش میکردن میگفتن هیبی نداره اونم میاد که اومد ولی خواب بودم مامانی میگفت ساهت 12 اومده .بعدٍ شام ماما یه سفره دیگه پهن کرد و هر چی خوراکی بود روش گذاشت منم که چشمم برق میزد کلی کیف کردم اخه حاجی مامانم واسمون کلی چیز میز اورده خوراکیا شده بودن 3 تا اخه من فقط تا شه بلدم بشمارم:یه(1)اوووو(2) شه(3).

راشتش حاج مامان اینا ومادر جون همگی یه شهر دیگن ووقتی مامانی بهشون گفت بیاین همشون اینجوری شدن...گفتن نمیشه ولی ماماننی گفت چون پارشالم اینجا بودین واسه مکه باید امسالم بیاین

ولی مادر جون اینا چون کار داشتن نیومودنولی به قول مانی اون شب یه شفره سنتی داشتیم جای همتون خالی زمشتون همتونم

 مبارک

فعلا خداحافظتون دوستای گل خودم ومامانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:0  توسط مامان ریحانه   |