تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers امیدم ریحانه
برای دخترم که عشق اسمانی من و باباییه

هواللطیف

سلام ،روزو شبتون بخیر ،

دختر خوب و قشنگم ریحانه عزیزم خودت خوب میدونی که چقدر دوست دارم میدونم که میدونی میدونم که همیشه  هم یادت میمونه که مامان و بابا عاشقانه دوست دارن  و عشق دو نفرشون رو به تو همدادن تا همیشه مهربون و باعشق زندگی کنی . تو نمیدونی وفتی با ناز و ادای هر چه بیشتر بابا رو صدا میزنی و میگی بابایییییییییییییییییییییییییی چقدر بابایی شاد میشه من خودم میبینم که پرواز میکنه  وقتی میبینه ثمره عشق 2 تا ییشون اینقدر مهربون و دلبره . عزیز دلم همه زندگیم قشنگ ترین لحظه زندگیم همون وقتیه که بلند و با عشوه میگی زهرایییییییییییی چقدر وقتی اسمو صدا میزنی  برام قشنگه . چقدر اون لحظه ایی که خودتو لوس میکنی چشماتو رو هم میذاری و سرت و رو شونه هات میندازی و سلام میدی سبزه . چقدر تماشاییه لحظه ای که بابایی از بیرون میاید و به استقبلالش میری و بابا خدا رو شکر میکنه به خاطر این همه لطفش .

همیشه مامانو سر کار میذاری وسایلشو بر میداری پشتت قایم میکنی و بعدش میگی نیستتتتتتتتتتتتتتتتت . و چه قشنگ میگی . گاهی وقتا واقعا میفهمم خدا چقدر به من لطف داشته که لذت مادر شدن رو به من هدیه کرده و اون لحظه از ته دلم میگم خدایا شکرت شکرت شکرت،گاهی که یه کار جدید یاد میگیری اونقدر ذوق زده میشم که فوری دو رکعت نماز شکر میخونم .

تازگیا یاد گرفتی صلوات ولی نصفه...... اللهم صل.... بقیشم به زبون خودت میگی  فکر میکنم تو صلواتو از ته دلت میگی پس مقبولتره . هر چی بگم بازم کمه . فقط میخوام بدونی تا همیشه یه مامان بابای عاشق داری که همیشه وجود تو رو باعث تکمیل خوشبختیشون میدونن .

خدایا !همه بچه ها رو برای پدر مادرای مهربونشون حفظ کن ... آمین

یه چند تا توصیه برای مامانایی که نی نی تو راه دارن :

اینا رو توی کتابی به اسم ریحانه بهشتی میتونید بخونید ولی من دارم خیلی اشکار نتیجشون رو میبینم  لازم نیست کامل ادا بشه فقط با نیت پاک باشه موثره

هر روز 140 بار صلوات بفرستید ، 40 بار سوره یاسین روی انار بخونید و بعد بخورید برای خوش اخلاقی بچه ،همیشه با وضو باشید ، ارامشتون رو حفظ کنید و عصبی نشید ،فندق و مویز برای هوش بچه موثره، سبزیجات و لبنیات برای زیبایی پوست مفیده، قبل از 4 ماه و ده روز اسم بچه معلوم باشه،برای زیبایی سیرت و صورت بچه 40 بار سوره یوسف روی یک سیب بخونید و بعد بخورید سیبی که من روش سوره یوسفو خوندم تا اخرین رو سالم موند و برام خیلی جالب بود ، 40 بار زیارت عاشورا ،40 بار زیارت ال یاسین ،40 بار دعای توسل،40 شب نماز شب ، خواندن تسبیحات حضرت زهرا هر شب بعد از نماز،خواندن 40 روز دعای عهد بعد از نماز صبح ،دست رو روی شکم بگذارید و سوره عص رو بخونید بچه صبور میشه ،و خیلی کم گریه میکنه .

خوردن خربزه ،بادام- اب دریا- سبوس برنج –سبزیجات- خرما –الو سیاه- گلابی ماهی عدس – کلم- کاهو عسا- لوبیا- نخود خشک- انگور- هلو- زیتون- شیر- فندق- به و...

در موقع تاکن بچه دست رو شگم گذاشتن و سوره توحید تلاوت کردن و صلوات فرستادن

البته هر ماه در بارداری هم خورکیها و اعمال خاصی داره که اگه مایا باشین براتون میگم ...
امیدوارم استفاده کنید برای من مفید بوده ...خدا نگهدار   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 12:32  توسط مامان ریحانه   | 

سلام   دوست کوچولولای خودم وما مانای مهربونشون بالاخره امروز مامان زهرا به من اجازه دادن  منم یه کم حرف بزنم . واییییییی اونقدر حرف تو دلم قلمبه شدهههههههه.....

راستش نمیدونم از کجا شروع کنم ولی بگم  ناراحتم چون پسر عمم محمد علی که ۶ سالشه نزدیک یک هفتست بیمارستانه  و مامان با حاجی مامان هر روز میرفتن بهش سر میزدن منم اول خیلی گریه کردم ولی دیدم بهتره دختر خوبی باشم برای همینم هر روزش با بابایی خوابیدم اخه بابایی هم چند روزه سرما خورده مامان میگه از من گرفته چون منم سرما خورده بودم و همش باید دارو میخوردمامروزم مامانی تمام ملافه ها روشسته و همه جا رو با الکل ضد عفونی کرده نمیدونم میگه ویروس هست . امشب مامانی که با عمه حرف زد عمه گفت شاید فردا بریم خونه  منم خیلی خوشحال شدم  .

من اشپز خونه رو خیلی دوست دارم اما نمیدونم چرا مامانی هر وقت میرم نزدیگ گاز یه داد سرم میزنه منم میترسم و گریه میکنم  اما خودم میدونم خطر ناکه و به گاز بخاریم میگم اتیش و بابایی رو ترسوندم که یه وقتی نره نزدیکشون ولی چون دیروز که از حموم اومدم مامانی موهامو نزدیک بخاری خشک کرده همش میرم اونجا موهامو به هم میریزمو میگم خیسه

راستش من حمومو خیلی دوست دارم و هر روز میرم لباسامو از کمدم برمیدارم و میرم طرف حموم و بعدشم میگم حموممممممممممم

امروز حاجی مامان کلی برای این کارم ذوق زده شده بود و منم خودمو براش لوس کردم و رفتم بغلشو و بوسیدمش

نماز خوندنو خیلی دوست دارم و تقریباروزی ۱۰۰ رکعت نماز میخونم بابایی میگه چون مامان تو روزای اخر ۵۰ شبشو همیشه نماز شب خونده حالا منم نمازو دوست دارم من اخر نمازم ذکرم  میگمو بعدشم یه امین باحال

حالا از شیطونیم بگم که دستمو مشت میکنمو نشون مامان میدم میگم نَم نَم بعدشم باز میکنم و میخندمو میگم نییییییییییست ... خیلی کیف میده ... وقتیم خرابکاری کنم انگشتمو روی بینیم میذارم میگممممممممممممم هیسسسسسس!!!!!!!!!!!!!!! بی اَب(بی ادب)یعنی قبل از اینکه کسی منو دعوا کنه من اونا رو دعوا میکنم چه معنی داره بچهشو نو همینطوری ولش کنن خرابکاری کنه ... چند روز پیش رنگ گلسازی مامانو پیدا کردمو بازش کردم و تموم صورتمو رنگی کردم وقتی مامان فهمید که کار از کار گذشته بود قیافهما مانی دیدنی بودا

ولی همچینم خرابکار نیستم مثلا وقتی مامان  لباسارو از ماشین در بیاره بخواد پهن کنه من همشو یکی یکی دستش میدم اونم کلی برام ذوق میکنه ...تازه با جارو دستیم همه خونه ها رو جارو میکشم اما بعدشم همه رو میریزم رو فرشا

مامان میگه خیلی از اخلاقام پسرنونست مثلا اصلا از النگو و گوشواره خوشم نمیاد و تازه یه بارم گوشوارمو گم کردم ... به سنجاق سرم حساسم تا مامانی به موهام بزنه فوری میکشمو دورش میندازم ولی خیلی زیاد و به توپ و چرخ و ماشین علاقه دارم تازگیا یاد گرفتم شوت میکنم با توپم خیلی کیف داره خب دیگه زیاد حرف زدم ولی بگما بازم حرف بود اخه کلمات جدید زیاد یاد گرفتم وای مامانیم میخواد یه حرفی بزنه

بهتون توصه میکنم کتاب صلواتو بخونید خیلی پر محتواست و البته جالب

یه دعای قشنگ داشت که حیف دیدم ننویسم :امام باقر علیه السلام فرماید :هر که عصر روز جمعه بگوید "اللهمَصل علی محمد و ال محمد الاوصیاالمرضیینَ،بافضل صلواتک  وبارک علیهم بافضل برکاتک علیه ،و علیهم السلام و علی ارواحهم و اجسادهم و رحمت الله و برکاته ."

خداوند صد هزار حاجت او را براورده میکند .    ان شاالله

خدانگهدار تاروزای بعد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 12:31  توسط مامان ریحانه   | 

هو الحافظ

یکشنبه 15 بهمن 85

سلام دوستای خو ب ومهربون   ،شنیدین یه دوست کوچوچولوی دیگه به اسم آوا به جمعمون اضافه شده  ما که تبریک میگیم به مامان و باباییش . راستی دوست خوبمون سحر جونم حالش خوبه و ما خیلی خوشحال شدیم که خبر سلامتشو شنیدیم. خدا مشکل همه رو او طوری که مصلحته حل کنه ....

اما قرار بود ریحانه از خودش بگه ولی خب چون من یاد یه ماجرایی افتادم گفتم حالا این یه بار نوبتشو به من بده .اوایل اسفند بود و ما به شهرستان رفته بودیم و همراه مادر شوهرم رفتیم بازار یه گل فروشی دیدیم که از شمال گل اورده بود منم از یه گل که میگفت اسمش سنگیه خوشم اومد و خریدمش اونوقت هنوز نمیدونستم باردارم یک هفته بعدش فهمیدم دارم مامان میشم و چقدرم خوشحال بودم اون گلم گفتم برای نی نیمون چون با اومدنش یه نی نی برای ما اورد در مدت اون 9 ماه این گل رشد میکرد البته خیلی اروم  درست مثل ریحانه منم خیلی دوسش داشتم   تا 3 ماه بعد از تولد ریحانم همون طور اروم رشد داشت اما همین که ریحانه شیر نخورد و ضعیف شد انگاری اونم با زندگی قهر کرده بود همون اندازه که ریحانه رو دکتر بردیم به اونم میرسیدم اما فایده نداشت اونم مثل دخترم داشت ذره ذره اب میشد اونم بی دلیل . گلدونش درست روبروی جایی بود که نماز میخوندم یه روز سر نماز دیدم برگاش همین طوری جلوی چشمم ریخت همراه اونا منم به گریه افتادم    من زندگی اونو همراه دخترم میدونستم و اصلا نمیتونستم پژمردگیشو ببینم  چون نزدیک عید بود به بابایی گفتم جاشو عوض کنه اما اونم فایده نداشت درست مثل دخترم که هیچ دلیلی برای ضعفش پیدا نشد  یه روزی به خودم اومدم که فقط یه شاخه ازش مونده بود بابایی میخواست دورش بندازه اما من قبول نکردم و اون یه شاخه رو توی یه لیوان اب گذاشتم و براش از ته دلم دعا کردم همون طوری که برای ریحانه دعا میکردم بعد از دو هفته گل ریشه زد و دو تا برگ باز شد و این تقریبا همزمان با روزایی بود که ریحانه با علاقه باورنکردنی شیر میخورد  الان درسته این گل مثل ریحان ضعیفه و لی هست وجود داره و هر رو ز میبینم برگ تازه جوونه زده و من حالا دیگه مطمئنم که زندگیش با زندگی دخترم گره  خورده ...

اینو گفتم که بدونیم بچه ها مثل گل ظریفند نازند اما مراقبت خیلی زیادی میخوان اگه ما باغبونای خوبی براشون باشیم اونام حتما در اینده گلای خوشبو و رنگی میشن که ما حتی از نگاه کردنشونم لذت میبریم.

بگذریم..... از شیطونیای خاله ریزه بگم که حسابی خانوم شده سلام میکنه. حرفای تازه یاد گرفته و به گوشت علاقه زیادی داره و میگه دوشت .ریحانه از 9 ماهگی جای اعضاشو میدونست اما الان همه رو با اسم بلده و خیلی ناز و قشنگ وقتی ازش بپرسیم جاشونو همراه اسم نشون میده    مثلا دست،پا،چشم ،گوش،زبان،بینی ولی وقتی بگیم شکمت کو میگه نَم نَم(هر نوع خوراکی)خیلی نقاشیو دوست داره و همش با مداد روی کاغذ خط خطی میکنه شهرستان که بودیم چند تا بازی یاد گرفته ،آلیسا الیسا  بدو بدو که خیلی دوست داره دختر عمش یادش داده میگه پیتیکو پیتیکو و حسابی خودشو تکون میده که انگار سوار اسب .راستی نمیدوم لغت ننه از کجا یاد گرفته بدون اینکه کسی بش بگه به دو تا مامانیا میگه ننه اصلا ما چنین چیزی نداریم و نگفتیم .یاد گرفته ماچای ابدار میکنه قبلا مودبانه بود ولی حالا با صدا و تصویر واضح شده . ولی چقدر کیف میده وقتی منو اونجوری میبوسه من کلی کیف میکنم . راستش بعضی وقتا باورم نمیشه این بچه منه و من اینقدر عاشقشم و اینقدر بهش وابستم و اینقدر از کاراش لذت میبرم   . به شدت به باباییم وابسته شده  اما همچنان هر جا بریم بنده باید بغلش کنیم و اصلا بغل با بایی نمیره چشمتون روز بد نبینه کمر دردی دارم که نگوووووووو ولی خودمون ادم کیف میکنه وقتی بچش اینقدر دوسش داشته باشه احساس خوبی بهم دست میده     و از خدا میخوام بچه های همه رو براشون حفظ کنه .....خیلی حسود شده البته در مورد کار کردن من حتی نمیتونم ظرف بشورم نمیذاره که میاد لباسمو میکشه میگه مَم  هر کسیم که لباس منو تنش ببینه زودی با داد و بی داد ازش میگیره پارسال حاج مامان برای من و همه دختراش پلاکایی اورد که یک طرحن این نامردم هر جا گردن هر کی ببینه فوری میکشه میگه مال مامانه ...  ولی خوبه ها یکی  هست از حقم دفاع کنه .    وروجک وقتی میخواد شیر بخوره اول مَم رو میبوسه از همون مدل جدیدا بعدم حمله................. خلاصه که اگه بخوام از کاراش بگم وبلاگمو میبندن به جرم پر حرفی. پس سخن کوتاه کنم(مثلا)

یه حدیثم بگم بعد برم:ایمان ان است که راستی را برگزینی اگر چه به زیانت باشد در برابر دروغی که به تو سود رساند."امام علی علیه السلام.

خدانگهدارتون

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 12:29  توسط مامان ریحانه   | 

اینجا خاله ریزه داره دعا میخونه من که میگم دعای اینا از ما بهتر مستجاب میشه(فدات عزیزم)

اینم مال عید فطره اون موقع ها خیلی کوچولو بوده هاااااا(انگاری ده سال گذشته)گلا رو داشته باشین دستپخت خودمه ها

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 12:24  توسط مامان ریحانه   | 

سلام دوستای گلم  قبل از همه فرارسیدن ماه محرم رو به همه تسلیت میگم .امیدوارم این روزها روزهایی باشه برای پیدا کردن خودمون واینکه کجا هستیم و چطور داریم زندگی میکنیم .

هر چقدر سعی کردمنتوننستم عکسای جدید ریحانه رو بذارم بابایی هم چند روزی نیست برای همینم ما میریم شهرستان خونه باباییا و مامانیا شاید یه ده روزی بمونیم شایدم همونجا  بهتون سر زدیم اخه سرعت اینترنت اونجا خیلی پایینه .ریحانم که دو روزیه حسابی سر خوشه چون خاله جونیش اینجاست و هر کاری دلش بخواد میکنه . غذاشو میریزه رو فرشا بعد میخوره چند تا کلمه جدید هم یاد گرفته مثلا به چایی میگه دای به شلوار میگه لَل تقریبا بهتر از قبل راه میره و برای خودش کلی کیف میکنه تا یه اهنگ اروم میشنوه شروع میکنه به سینه زدن و دستاشو میذاره روی چشمشو مثلا گریه میکنه خلاصه که خوردنیه این خاله ریزه..... خیلی به پنیر علاقمند شده و همین طوری میخوره نمیدونم برای حافظش بد نیست؟ حسابی عاشق میو میو کردنای گربه های حیاطه هر وقت صداشونو میشنوه میپره میره جلو پنجره.راستی یادم اومد دستور اون کیکی که تو پست قبلی نوشته بودم رو بگم نمیدونم تا چه حد بپسندین ولی خب خیلیم بد نیست.

۳تا تخم مرغ /ا پیمانه شیر /۲ پیمانه ارد/ اپیمانه شکر /  اپیمانه سر خالی روغن مایع / بیکینگ پودر۲ق م/وانیل ۸/۱ ق چ خ/ رنده پوست پرتقال ا عدد/ گردوی خرد شده به اندازه دلخواه

سفیده ها رو که جدا کردیم با هم زن میزنیم تا سفت شه شکر وزرده رو هم جدا مخلوط میکنیم بعد شیر و بعد رو غن رو اضافه میکنیم و اینها رو به سفیده اضافه میکنیم و دورانی به هم میزنیم ارد و بکینگ پودر و وانیل رو دو بار با هم الک میکنیم و کم کم به ماد اضافه میکنیم اخر هم گردو و پوست پرتقال  رو اضافه میکنیم . روی شعله گاز (بزرگ)مثل برنج که دم میذاریم به مدت نیم ساعت میذاریم بپزه بعد چنگال میزنیم اگه نچسبید کیک حاضره . چند تا نکته باید  شعله تا اخر کم باشه در قابلمه دم کنی بذاریم کف قابلمه رو هم چرب کنیم . اینجوری دیگه دردسر  فر رو هم نداریمامیدوارم خوشتون اومده باشه و استفاده کنید

برای اخر هم دعای امام زمان برای مومنین رو بگم:

خدایا!به حق هر کس با تو مناجات میکند و به حق هر کس که تو را در خشکی و دریا به دعا میخواند تفضل کن بر فقرا مردان و رنان مومن به دارایی و ثروت و بر بیماران از مرد و زن مومن به سلامتی و صحت و بر زندگان اهل ایمان به لطف و بخشش و بر مردگان انان به امرزشو رحمت و بر غریبان مومن به بازگشتبه خانه هایشان در عین سلامت به حق محمد و تمام خاندانش صلوات الله علیهم اجمعین

خدانگهدار تا روزای اینده.....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 12:18  توسط مامان ریحانه   |