هوالجمیل
سلام سلام دوستای خوب و همراه... امیدوارم همگی سالم و شاد باشین
این هفته هفته خیلی سختی برای ما و مخصوصا ریحانه ی عزیزم بود و تمامش هم بر میگرده به همون قضیه ی دندون .
واییییییی چشمتون روز بد نبینه 4-5 روز پیش از عصر ریحانه گلاب به روتون بیرون روی داشت و صبح روز بعدشم همین طوری بدتر شد منم چون تنها بودم و بارون شدیدی هم میبارید باید تا علی از اداره بیاد باید صبر میکردم اما نزدیک ظهر که دیدم ریحانه اوضاعش خرابه دیگه به گریه افتادم
و به مامانم زنگ زدم که واقعا ازش ممنونم چون واقعا منو اروم کرد
و گفت چه چیزایی بهش بدم خوبه اخه ریحانه از موقع تولدش اینجوری نشده بود منم دستورات رو رعایت کردم و چون میدونستم به خاطر دندون دکتر نبردمش و خدا رو شکر کم کم بهتر شد .
ولی هنوزم این 4 تا دندونی که باهم دارن در میان درد داره و طفلک هر روز اپاشو و محکم میکشه و میگه آیییییییییییییی وای دلم کباب میشه براش.
اما با این وجود دست از شیطونی برنمیداره کار خودشو پیش میبره.
هرروز لغتای جدید و کارای جدید یاد میگیره . چند روز پیش که مادربزگش اومده بود خونمون همین طوری نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود که میبینم ریحانه هن و هن کنان رفته دو تا کوسن رو برداشته و اورده میذاره پشت مادر بزرگش که البته با استقبال مواجه شد واقعا خیلی دل مهربونی داره
. تازگیا یاد گرفته اب که میخوره ته لیان(لیوان) رو بر میداره میریزه تو گلدونا و بعدم از ما مخواد افرین بهش بگیم .
وقتی چیزی ازم بخواد و بهش بدم میگه دَس دَد ندَده(دستت درد نکنه)
حرف کاف رو تقریبا یاد گرفته و به کلید میگه کیلی و کیفم کیییییی میگه. از اونجایی که عمرا بتونیم با این خاله ریزه روی میز غذا بخوریم سفره پهن میکنم و خانومی هم کمکم میکنه البته بعضی چیزل براش سنگینه اما بازم اصرار داره بلندشون کنه
. تقریبا هر روز که هوا خوب باشه میریم هوایی میخوریم ریحانم خیلی دوست داره وکلی خوشحال میشه هر چند اگه بخوایم خودش راه بره اصلا دستشو نمیده و قایم میکنه و میخواد خودش راه بره و ما مجبوریم بغلش کنیم و حسابی خسته میشیم . اما دو روز پیش هوا بارونی بود و نرفتیم بیرون منم دراز کشیده بودم که ریحانه اود و داد زد مامان بباس(لباس)دادُر ،دَدَر میگفت لباس و چادر بپوش بریم بیرون حالا بماند چجوری راضی شد خونه بمونه....
هر موقع که میخوام غذاشو بدم داد میزنه شر(شعر) میگه باید با غذا خوردن برام شعر بخونی منم یه چیزای میگم ولی گلوم خشک میشه
موقع شیر خوردن هم دستور میدن الله و من باید براشون قران بخونم فقط هم با اهنگی که وقتی باردار بودم میخوندم قبول داره و کلی کیف میکنه .
کلمه اییکی(این یکی) رو هم یاد گرفته و وقتی شیر بخوره از یکی سیر میشه میگه اییکی حتی اگه تو خواب باشه .
امشبم که پَپو(پتو) و دسس سی (دستشویی) رو یاد گرفت کاش یه کم از رشد جسمانیش مثل حرف زدنش بود البته نا شکری نمیکنم چون خب خدا همه رو مثل همه خلق نمیکنه و همین که سالمه همیشه از خدا ممنونم .
از کدبانوگریش بگم که بیست شیشه پاک میکنه جارو میکشه حتی زیر فرشا رو گرد گیری میکنه و خلاصه ..ولی خب در هر صورت اخرش باید خودم باز دنبالش کاراشو درست
کنم .طفلکی از بس از بچگی از این شربتای ویتامین خورده اسم شربت رو هم یاد گرفته و تا میبینه قطره اهنشو اوردم میره میشینه میگه شَبَت و میخوره....
مثل اینکه خیلی حرف زدم . خب چه میشه کرد دلم نمیاد کاراشو اینجا ننویسم چون اینجا مال دخترمه و من باید براش بنویسم . پس همین جا میگم ریحانه عزیزم گل خوشبوی زندگی من خیلی دوست دارم گلم خیلی بیشتر از بینهایت .
این عکس ۲۰ روزگی مامان ریحانست![]()
و این بابایی ریحانه وقتی ۵ ساله بوده
و این هم مامان ریحانه وقتی ۳ سالش بود امروز ریحانه جونم ۱۷ ماهگیش تموم میشه و وارد ۱۸ ماه میشه .واقعا گذر زمانرو با وجود نازنینش حس نمیکنم .هر روز کاهرهای جدید و کلمات تازه یاد میگیره و هر روز من و بابایی رو عاشق تر از قبل میکنه![]()
![]()
![]()
![]()
.ریحانه معمولا برای دندوناش تب میکنه ولی روزای اخر تعطیلات که شهرستان بودیم سه روز تب شدیدی کرد و منم فکر میکردم برای دندونای نیشه اما خیلی عجیب بود چون هر چیزی رو که میدید دوست داشت گاز بگیره
حتی چوب و آهنو...امروز یهویی لج کرد و با صدای بلند گریه کرد که بابایی داد زد وای زهرا بدو ریحانه دندون اسیابشو در اورده اما وقتی اومدم هر چقدر خواهش کردم ریحانم گلم دهنتو باز مامان دندونتو ببینه دهنشو محکم میبست و دو دستشم روس میذاشت خلاصه بالاخره کاری کردم گریه کنه تا تونستم ببینمش
قربونت بشم مامانی گلم پس چقدر درد کشیدی کاش من جای تو بودم هر چند چند روزی هست دندون درد خودمو هم کلافه کرده ...
کلمه نمازو خیلی قشنگ میگه :نماسسسسسسسسس
البته قبلش استینشو بالا میزنه میگه مامان دست منم دست و روشو میشورم بعد حوله میخواد که خشک کنه بعدم میگه مامان دادر(چادر)مهرنماسسسسسسسسس وقتی براش میارم یه چیزایی میگه بعدم مثل خودمون قامت میبنده و بلند میگه الله ابر(الله اکبر)رکوع و قنوت و سجده و اخرشم سلام میگه که سین رو مشدد میگه تا مشخص باشه بعدشم که روشو به چند طرف میچرخونه و تسبیحاتو و با انگشتاش میگه اخرشم دستشو به نشونه امین به صورتش میکشه
واقعا خیلی قشنگه
از اونجایی که جدیدا فهمیده موزم خوراکی خوبیه اسمشو بیاد گرفتهو میگه موسسسسسسسسس
به قاشق هم میگه آشوووهر وقتم گرسنش باشه میاد کنار و گازو داد میزنه آش دوشت(گوشت).
دیروز سر ظهر بارون شدیدی بارید و من رفتم چند لحظه ای زیر بارون ایستادم باباییم از فرصت استفاده کرد و با ریحانه اومدن خدا میدونه که چقدر خوشحال بود ریحانه اخرشم اونقدر داد زدم که راضی شدن بیان خونه
وای که تاب بازیو چقدر دوست داره خودشم میگه تا تا عباسیییییییییی
معمولا وقتی حمومش میکنم باباییو صدا میزنم حولشو بیاره دیروز که توی حموم به قول خودش آب باسی کرد و شیطونی زیادی کرد طبق معمول واسه شستن موهاش بهونه گیری میکرد
واسه فرار راهی پیدا نکرد جز اینکه داد بزنه بابایی له(حوله)![]()
....
وقتی اب بخواد داد میزنه اب بیییسسس(بریز)بعدم دنبال لیوان خودش میگرده و میگه اینا لیان (لیوان)
خب خب بخوام از کاراش بگم وقت کم میاد ولی همینو بگم که زندگی رو تو وجود بچه های معصوم به راحتی میشه حس کرد از غم و شادی گرفته تا عشق و محبت و دوستی.![]()
![]()
![]()
فعلا ..همتونو به خدا میسپارم....
پ ن:هنوز میترسم ریحانه رو از پوشک بگیرم کمکم کنید لطفا
سلام سلام ...۱۳۸۶ تا سلام به همه دوستای گل خودم ![]()
![]()
من امسال رو در حالی شروع کردم که فکر میکنم خیلی خانوم تر شدم
راستش موقع تحویل سال که خواب بودم اما شب قبلش عیدیامو گرفته بودم ...اما نمیدونم چرا زیاد این ور اونور نرفتیم فقط چند تا خونه اما من حسابی شبلی(شکلات)خوردم ولی خب دختر خوبی بودم زیاد شیطونی نکردم مامان رو هم اذیت نکردم ...با نی نی ها هم مهربون بودم و میبوسیدمشون
اما وقتی برگشتیم خونه خودمون بهتر شد چون برامون مهمون اومد منم خوشحال بودم ... مامان جون یه پسر خاله داره یک ماه از من کوچولوتره اسمشم مبین هست من دوسش داشتما اما اون یهو اومد با اسباب بازی زد زیر چشمم اما من فقط یه کوچولو گریه کردم ولی خب.... شب انگشتاشو گاز گرفتم
که خیلیم گریه کرد اما بازم دوسش دارما...عیدی هام رو هم که مامان برداشتن واسه خودش
هر چند اخرش نفعش به من میرسه .من چند تا کلمه جدید یاد گرفتم .وقتی چیزی از دستم بیفته زودی میگم افتادددددددد....یا وقتی مامان میره در اتاقو میبنده میگم:مَک(کمک)....تا جاییم دردش بیاد داد میزنم و اونجا رو به مامان نشون میدم میگم بوششششششش
مامانی هم میبوسه زودی خوب میشم ...به نمک هم میگم نَک....اگه کسی بخواد بغلم کنه دوست نداشته باشم دستامو قایم میکنم میگم نیست (یعنی نمیتونم بیام بغلتون)...کشف کردم هوا دیگه خیلی سرد نیست میشه برم حیاط و بازی کنم و هر کی بره منم میرم دنبالش ...امروز صبح بابایی که منون نبرد داشت به مامان میگفت سرده نمیشه ببرمش منم راه حل نشونش دادم دستمو روی سرم گذاشتم گفتم لاه ه ه ه(کلاه).بعضی وقتا چند تا میو میان وی حیاط من دیدم بابایی یه چیزایی براشون انداخته بود منم امروز بشقاب گوشتمو برداشتم رفتم طرف در و به مامانی گفتم میو میو.....![]()
اما مامانی همش مخالفه میگه کثیفن....تازه خیلیم دختر خوبیم هر وقت مامان سفره پهن کنه یا بخواد جمع کنه چون میدونم مهمون داشتیم خستس کمکش میکنم سفره رو برمیدارم نمک پاشو میبرم و دیروز هم از کابینیتا لیوان برداشتم اوردم رو سفره که مهمونا کلی ذوقولیدن![]()
![]()
مادرجون اینا که رفته بودن جنوب و ابته شیراز برگشتن و گفتن برای من خیلی چیزای نازی اوردن حالا ببنیم کی این بزرگترا منو میبرن شهرستان که دلم داره اب میشه ....![]()
راستی قبل از عید موهامو مرتب کردم اما چون فرفریه بازم بلند شده و انگار نه انگار...دیروز با خاله جون مامان و بقیه رفتیم طاق بستان که خیلی خوش گذشت و یه چیزایی خریدن که میگفتن نمیدونم چقالههست منم خوردم خیلی خوشمزه بود جاتون خالی ...از بس به خاطر بیرون رفتن شارژبودم که تا ساعت ۱ شب نخوابیم
وای چقدر حرف زدما .....به هر حال سال نو رو به همه دوستای گلم و مامان و بابا هاشون تبریک میگم امیدوارم سال خوبی داشته باشین همتونو دوست دارم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پ ن:توی البوم پست قبل با یه هفت سین کوچولو عکس دارم که مامان خودش درستش کرده منم خیلی دوسش دارم