تبليغاتX
امیدم ریحانه
برای دخترم که عشق اسمانی من و باباییه

هوالعزیز

دوستای خوب ومهربون سلام از اینکه این مدت نتونستم اپ کنم معذرت میخوام چون چند وقته به شدت سرمون شلوغ بوده یعنی الان بعد از تقریبا یک ماه فرصت پیدا کردم که بیام وبنویسم .

از ماه قبل که 20 اردیبهشت منو باباو ریحانه رفتیم سنندج جاتون خالی خیلیم خوش گذشت .عمه ریحانه اونجا دانشجو هست و ماهم گفتیم هم فاله وهم تماشا .... من تا اونوقت سنندجو ندیده بودم و برام خیلی جالب وجذاب بود همینطورم برای ریحانه که جز سفرای هر چند وقت یک بارمون به شهرستان خودمون مسافرت نرفته بود .... خیلی شهر سر سبز و قشنگی بود و ریحانه هم حسابی شیطونی کرد . هم اتاقیای عمه جون رو هم حسابی میخندوند با کاراش . یک نمونش اینکه میرفت روی تخت عمه و به بقیه میگفت براش شعر بخونن . یا ادکلن دوستای عمه رو میاورد و میگفت بوووووووووو ...به به!و تا همه تایید نمیکردن دست از سرشون بر نمیداشت . خلاصه حسابی سرگرم شده بودن.

یه چیز جاالبم اینکه همه یاد گرفتن به شکلات میگفتن شبلی (به زبان ریحانه)...

حالا قرار شدهبه فرهنگستان زبانم پیشنهاد بدیم به جای واژه غریب شکلات شبلی رو جایگزین کنن....

روز بعدشم توی شهرو گشتیم و عمارت عاصف رفتیم که حالا تبدیل به موزه مردم شناسی شده . اما چشمتون روز بد نبینه ریحانه اینقدر اونجا لجبازی کرد که نگوووووووو.... چون حوض بزرگ حیاطشو دیده بود و فقط میگفت اب باسی میخواست خودشو بندازه توی اب حوض ..... حرفم گوش نمیکرد که .... هیچی دیگه اینم از این بعدشم که یه امامزاده هاجر خاتونو زیارت کردیم و نهار و خداحافظی و حرکت .

هفته بعدشم که ریحانه واکسن 1/5 سالگیشو زد . اخ که بعدشم چقدر عذاب کشید بچم تا 3 روز که اصلا نمیتونست راه بره و فقط ناله میکرد و منم فقط دلم میریخت پایین . و از هم بدتر اینکه این سه روزه تب شدیدی داشت . و لی خب خدا رو شکر به خیر گذشت .....هفته گذشته هم به پیشنهاد بابایی رفتیم همدان و گردش و تفریح و خونه پسر عموبابایی . یه دختر دارن 9 ماه از ریحانه بزرگتره و ریحانه هم خیلی دوسش داشت و اسمشم یاد گرفته بود و مرتب میگفت :محناااااا..

از اونجا هم که برگشتیم  چون از شهرمون رد میشدیم همونجا پیاده شدیم و تا همین دیروز هم اونجا موندیم چون عمه بابایی فوت کردن و ما هم باید میموندیم . خب دیگه غم و شادی در کنار هم معنی داره.

و اما از شیرین کاریای دخترکم بگم که تمومی نداره و همش داره دلبری میکنه جدیدا که یاد گرفته با مامان بزرگاش میگه مادررررررر و اینقدر قشنگ میگه که همه دوست دارن چند بار تکرارش کنه.به خاله اسماش هم میگه اسداو به عمه زینب هم سیمن میگه نمدونم این دیگه چه مدلشه . عاشق جک و جونورو پرنده هاست و هر جا ببینه فوری خودشو بهشون میرسونه و باهاشون بازی میکنه .لغتهاییم که قبلا یاد گرفته بود حالا بهتر میگه مثل شونه یا حوله

اما کلمات غلط غلوطش قشنگتره: آشلال(آشغال)ببنج(برنج)-خولیش(خورش)-خداسس(خداحافظ)-پَپو(پتو)-هیلال(خیار)-ادوش(خرگوش)-نَغَک(نمک)

آشق(قاشق)-. خیلی چیزای دیگه یعنی تقریبا تمام کلماتو میگه ولی هنوز جمله هاش بیشتر از دو کلمه نیستن

تا در یخچالو باز کنیم خودشو میرسونه و یا میگه شَبَت(شربت)یا موز یا بیسکیت(بیسکویت).خوشخوراکم هست به چیزای کمتر از اینا راضی نمیشه که اما خیلی بخشندس و هر چی بخواد بخوره تا من و بابایی هم نخوریم راضی نمیشه .

هر وقت بابایی از بیرون بیاد میدوه جلوش و میگه بابا بَسَنی(بستنی) خیلیم دوست داره و همیشه خیای تمیز و کامل میخوره البته اگه کنارش اساتی(اسمارتیس)م باشه بد نیست.

چند وقتیه یاد گرفته خیلی خوب با قاشق خودش غذا میخوره و کلیم واسه خودش کیف میکنه . یه بازیایای با خودش میکنه شبیه همون خاله بازیای خودمون از من دادر(چادر). دیف(کیف)و دیلید(کلید) میگیره و چادرو سرش میکنه و کیف و کلید رو هم دستش میگیره و با خودش حرف میزنه و یه چیزایی هم از تو اسباب بازیاش بر میداره میذاره توی کیف که فکر میکنم خریداش باشه .

چند روز پیش وقتی دراز کشیده بودم اومده با یه نی تو دستاش و با خنده میذاره رو سینه هامو میگه مامان شیر. و بعدشم حسابی خندید . مثل اینکه میخواست بگه میخوام مم رو مثل شیرای دیگه با نی بخورم .

یه روز رفته بودم از قفسه کتاب یه کتاب بردارم که گلدون افتاد و صدا داد ریحانه اومد گفت لهلا(زهرا)شیدست(شکست؟)بعد که بررسی کرد گفت: نه....نشدست...(نشکست) اینقدر اون لحظه خودنی شده بود که بغل کردمو و حسابس بوسیدمش. توی حیاطمون یک درخت گیلاس هست که امسال خیلی گیلاس داشت و ریحانه هم تا میدید بابا بیکاره دستشو میکشید و میگفت با با دیلاسسسسسس(گیلاس) و میرفتن تویحیاط و و کلی گیلاس میچیدن  کیف میکردن . امروز اخرین دونه های گیلاس درختو که چیدن ریحانه اورد و منو صدا زد و گفت : مامان دیلاس . منم بوسیدمش و گفتم دستت درد نکنه اونقدر خوشحال شدهبود و چشماش برق میزد که خدا میدونه . توی تمام برنامه های تلویزیونی به این انیمیشینهای اموزشی خیلی علاقه داره و تا صداشونو میشنوه میگه: ایمنی و بعدم با دقت تموم نگاش میکنه . مدام هم به ما میگه ایمنـــــــــــــــــــــــــــــــــــی

وقتی بابایی از کار میاد فوری میگه بابایی شلوور(شلوار) بِباس(لباس) جواب(جوراب) در. خلاصه که خلع صلاح میکنه بابایی رو . از حالا هم که قرتی شده ... میخوایم بریم بیرون میاد میگه مامان کِییم(کِرِم) تا نزنم براش راضی نمیشه که حالا خوبه خودش ضد افتاب داره وگرنه که کار من یکی ساخته بود. همیشه موقع جمع کردن سفره کمک میکنه اما دیروز خواست بطری اب رو برداره نتونست گفت بابا اییا سندینه(بیا سنگینه).

خیلی خوب معنی سرد و داغ و باد را میفهمه . و وقتی ببینه غذاش هنوز سرد نشده میگه داغه و فوتش میکنه یا موقع حموم اگه اب داغ باشه دادش در میاد و میگه داغه.... یا میریم بیرون اگه باد میاد میگه باده سرده.....

 چون بابای من براش سوت میزنه به همون حالتی که قبلا گفتیم وقتی بپرسیم بابایی کو  ؟ انگشتاشو روئ زبانش میذاره و سوت میزنه . هفته پیش که شهرستان بودیم خاله اسدا به قول خودش بهش میگه بابا کو ریحانه ؟ دستاشو روی زبانش میذاره خاله هم میگه بابای من نه بابات... حالا از اونروز به باباییش میگه بابات....

میخواست از کیف مادرش شبلی برداره به قول خودش گفتم ریحانه صبر کن مادر که اومد اجازه بگیر بعد شبلیتو بردار . حالا داره نماز میخونه. بعد یه نگاه با معنی کرد و گفت:مادر مماس(نماز)؟گفتم اره .  من دیگه یادم رفته بود اما همین که مادر شوهرم اومد کیفشو داد بهشو گفت مادر شبلی. . خلاصه وقتی ماجرا رو تعریف کردم حسابی بوسیدش ریحانه رو .

بهش میگم ریحانه اسمت چیه ؟ میگه:نینانه(ریحانه)و دستاشو میذاره روی چشماش و خجالت میکشه.

خلاصه که هر روز کارای تازه یاد میگیره بیشتر از قبل دلمونو میبره و ما رو عاشق تر میکنه هر  روز به خاطر این رحمت و برکت خونمون خدا رو شکر میکنم و از خدا میخوام که هر کی ارزویی بچه داره بهش عطا کنه چون واقعا نعمت بزرگیه . هر چند سختیهایی هم داره اما تمام لذت و شیرنیش به همین لحظات تلخ و شیرینیه که کنار هم قرار میگیرن تا ما بزرگ شدن بچه هامونو با همه لحظاتش درک کنیم . ...

بزرگ شدنی که شاید خودش نشونه تکامل یک انسانه و بزرگی و عظمت خدا رو یاد اوری میکنه.

ریحانه قشنگم . دختر مهربون و خوش قلبم .تو مثل فرشته ای هستی که خدا فرستاده تا ما در کنار تو وجود خدا رو حس کنیم . تو نوری هستی که که با اومدنت رنگ زندگی مارو قشنگتر کردی . تو عطر همه لحظات زندگی ما هستی . تو همه امیدمون برای فردا و اینده ای . همیشه دوستت داریم و امیدواریم خدا تو رو شاد و سلامت برامون حفظ کنه ..... امین

چند تایی عکس از مسافرتمون به سنندج و چند تای دیگه هم عکس که چند وقته فرصت نکردم تو وبلاگ دخترم بذارم رو براتون میذارم که ببنید

مممنونم از اینکه همیشه به ما لطف دارین همتونو دوست دارم . خدانگهدار.

create your own slideshow

===================================

بعدا نوشت:امروز یعنی ۲۴ خرداد تولد دو سالگی دل ارام عزیز و دوست داشتنیه ........

این روز قشنگ رو به دل ارام و مامان و بابای خوبش تبریک میگم ......

امید وارم که جشن ۱۲۰ دل ارام رو با هم بگیرین......

این گلها از طرف من و ریحانه به دل ارام و الهام جون.....

مثل همیشه ۷ تا زر

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 20:1  توسط مامان ریحانه   | 

Image and video hosting by TinyPic این عکسا برای روزیه که تو شهرستان رفتیم بیرون ریحانه هم که این لاکپشت بیچاره رو له کرد از بس میرفت رو پشتش تا راه بره

Image and video hosting by TinyPic

عزیز دلم با گلهای بهاری تو خودت گلــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

Image and video hosting by TinyPic اینجا که نون تازه دیدی انگاری چند ساله هیچی نخوردی

دوستای گلم فعلا همینا رو داشته باشین تا بعد با یه پست جانه نه بیام از شیرین کاریای دخترم بگم.....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:8  توسط مامان ریحانه   |