تبليغاتX
امیدم ریحانه
برای دخترم که عشق اسمانی من و باباییه

هوالعزیز

دوستای خوب و مهربونم سلام ،میدونم خیلی وقته ننوشتم و خیلی وقته نتونستم سر بزنم . دلم برای همه شما و بچه های نازتون تنگ شده بود .

راستش اونقدر ریحانه جونم کارهای جدید و حرفهای جالبی یاد گرفته که این روزها احساس میکنم خیلی خیلی بزرگتر شده...

اولین شب بعد از اسباب کشی به سختی اومد تو خونه جدید و فقط گریه میکرد و بهونه میگرفت تا چند روزی هم دلش برای حیاط بزرگ اونجا وگربه های توی حیاط که همیشه براشون غذا میبرد تنگ شده بود و مرتب به بابایی میگفت بابا بریم حیاط بریم پیشی، ولی خب تقریبا به اینجا هم عادت کرده یک حیاط کو چولو داره که برای بازی بد نیست...

هفته بعد از اسباب کشی هم که به خاطر اصرار خانواده ها که دلشون خیلی برای ریحانه تنگ شده بود رفتیم شهرستانکه البته تو این مدت ریحانه حسابی همه رو سر گرم کرده بود هر کسی هم از یک کلمه خاصی که ریحانه میگفت خوشش اومده بود و مدام میخواستن ریحانه براشون حرف بزنه : ریحانه بگو صبر کن ،ریحانه بگو افتاد، ریحانه بگو قناری، ریحانه هم کم نمی اورد و هر کسی رو که میدید کلمه مورد علاقه اونو میگفت

هر کسی وارد اتاق میشد و یا ریحانه از هر جایی میومد با صدای خیلی بلند وباز ناز ادا همون کلمه ای رو میگفت که اون دوست داشت....

بعد از اینکه از شهرستان برگشتیم هم تصمیم گرفتیم یه چند روزی بریم تهران خونه عمه ریحانه ....تقریبا بیشتر مواقع رو توی خونه موندیم و حتی قرار بود بریم قم که به خاطر گرمای هوا منصرف شدیم ...اما یک روز قبل از برگشتن یعنی شب عید مبعث رفتیم ری زیارت شاه عبدالعظیم...

در واقع اولین زیارت ریحانه جونم بود که خیلیم اونجا اروم و بی صدا نشسته بود و نماز خوند ... وقتی که زیارت تموم شد و رفتیم بازار برای خرید ریحانه مدام میگفت: مامان بستنی بخییم(بخریم)باشه.... ما هم حسابی میخندیدیم به این حرف ریحانه اما خب وقتی هم که دید اصلا نخورد ... انگاری دلش برای دیدن بستنی تنگ شده بود ...

روز عید مبعث هم برگشتیم....البته بازم چون خسته بودیم شهرستان پیاده شدیم و رفتیم خونه مامان و بعد از دو روزبرگشتیم خونه خودمون که یک دفعه گلاب به روتون ریحانه هر چی خورده بود بالا اورد خیلی نگران شدم تا یک ساعتی وضع همین طوری بود برای همین سریع با بابایی ریحانه رو دکتر بردیم که دکتر گفت یه ویروسه و مشکلی نیست ... براش امپول ضد تهوع زدیم و برگشتیم همون موقع ریحانه خوابید و خدا رو شکر حالش کاملا خوب شد .

تمام حرکات و رفتار ریحانه جون خیلی تغییر کرده . تازگیا به بابایی میگه داداش اینو از عمه هاش شنیده یاد گرفته ...

بعد از غذا خوردن دستاشو بالا میگره و مکیگه الهی شکر و بعد هم دست درد نددده....هر کسی ر. ببینه یا از جایی اتاقی بیاد با صدای بلند و خیلی قشنگ میگه ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام ...بخوابیم ،بخوریم ،بشینیم ،و خیلی افعال دیگه رو هم یاد گرفته.وقتی کاغذ و قلم بهش بدی و بگی امضا کن خیلی سریع یه خط رو محکم میکشه و میگه امضا

کارهاش اونقدر زیاده که فرصت نمیکنم از همش بگم....پس فعلا همتونو به خدا میسپارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 10:6  توسط مامان ریحانه   | 

سلام ......

ريحانه اولين مسافرت دور شو تجربه ميكنه ....سفر به تهران خونه عمه جون...

دخترم خيلي خانوم شده سر فرصت براتون از همه چيز ميگم

دلمون براتون اندازه يه نقطه شده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 14:23  توسط مامان ریحانه   | 

سلام سلام

ببخشید به خاطر اسباب  کشی اصلا فرصت اپ ندارم دلم برای همتون تنگ شده

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 22:32  توسط مامان ریحانه   |