تبليغاتX
امیدم ریحانه
برای دخترم که عشق اسمانی من و باباییه
orkut glitter graphics

Glitter Graphics

ریحانه ی عزیز ما مان و بابا امروز ۲۲ ماهه شدی و این یعنی ۲۲ ماه در کنار تو بودن همراهت بودن .....با خند هات خندین با گریه هات گریه کردن با تب کردنات بیدار موندن با حرف زدنات ذوق کردن و با دندون در اوردنت کمی تا قسمتی درد کشیدن و بعدشم خوشگل غذا خوردن با راه رفتنت اوج گرفتن با نقاشی کردنت رنگی شدن و با عشقت با محبتت مهربون شدن

کاش میتونستم لذت این ۲۲ ماه رو توی ۲۲ کلمه یا ۲۲ خط بگم اما مگه میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

الان دقیقا ۶۱ روز مونده به تولد ۲ سالگیت عزیزم ... و من تا اونروز بازم باید منتظر دیدن کارهای قشنگت باشم

دیدن ناراحتی دل مهربونت موقعی که امروز وقتی مامان تبداشت و اومدی گفتی ما مان اوف شدی؟؟؟؟؟؟؟؟ داغی؟

و من اصلا یادم رفت چقدر مریضم اصلا یادم رفت که تب دارم یه تب خیلی خوب توی وجودم بود اونم عشق تو بود ...

نمیدونم اینهمه عشقو خدا چطوری به تو داده و تو توی دل کوچیکت جاش دادی ... ولی میدونم توی عشقت جای بزرگی برای من و بابایی هست و این ما رو خوشحال میکنه...

عزیزکم!ماه رمضونم داره میاد .... عطرش همه جا پیچیده ...بهترین ماه رمضان عمر من ۲ سال پیش بود وقتی تو روزای اخری که تو هنوز نیومده بودی ماه رمضون با وجود اینکه نتونستم روزه بگیرم اما هر شب یعنی ۳۰ شب تمام بیدار شدم وبرای بابایی سحری گذاشتم و بعدم با وجود سنگینی به خاطر وجود تو نماز شب خوندم و بعدشم برای همه دعا کردم و گریه کردم و توی روزاش یک ختم کامل قران داشتم و ۴۰ بار سوره یاسینو روی انار خوندم ........

واییییییییییی چه ماه رمضونی بود ...همش به خاطر وجود تو بود ....فقط تو!

کاش امسالم بتونم به خوبی بهره مند شم از این ماه قشنگ ..نازنین مامان برام خیلی دعا کن دعا کن بنده ی خوبی برای خدا باشم چون هر بنده خوبی می تونه خوبترین مامان هم برای ریحانه ی زندگیش باشه....

چقدر دلم میخواست اونقدر شاکر خدا باشم که حتی بعد از خوردن داروی کوچولو مثل تو یه الی شکر از ته دلم بگم

دلم میخواست اونقدر دلم پاک بود که مثل تو نماز رو برای نماز بودنش بخونم نه برای تکلیف بودنشش

 کاش همه ادما دلاشون به پاکی و زلالی دلای بچه ها باشه ...

بازم میگم خوشگلم !۲۲ ماهگیت مبارک باشه

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:44  توسط مامان ریحانه   | 

سلام سلام وافعا ببخشید میدونم خیلی دیر شده ولی خب از ریحانه باید علتشو پرسید ....هیچ وقتی برای ما مان نذاشته شیطون بلا

دخترک نازم هر روز که شیطونیای جدید یاد میگیره حرفای تازه ایم یاد میگیره و قشنگترینشم اینه که میاد میگه مامان ببوسمت ؟ بعدشم منو میبوسه و میگه اینور حالا اونور یعنی هر دو طرف صورتم ...........خیلی برام شیرینه ..

میاد کنارم میگه ما مـــــــــــــــــــــان؟

-بله خوشگلم

-بیلیم(بریم)مگسه(مغازه)

-چیکار کنیم ؟

-بستنی بخییییم(بخریم)

و انوقته که خودش از هر بستنی خوردنی تر میشه

یه دونه چادر نماز کوچولو داره که چادر همه کا شه اونو سرش میکنه و بعدم میاد از من کیفمو میگیره و کلیدو بر میداره و میاد منو میبوسه و میگه کالی ندالی؟(کاری نداری)میگم کجا ؟ میگه مگسه (مغازه)ـ

میگم برام چی میخری؟ میگه اسماتیس باشـــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟(اینو طوری میگه که انگار من بچشم)منم چاره ندارم که قبول میکنم بعد خریدشم که کفشای مهمونی منو می پوشه و مثلا میره خونه فک و فامیلادر میزنه و بعدم میگه باس کن منم نیحانه(باز کن منم ریحانه)...بعدم که میگه ســـــــــــــــــــــــــــــــــلام خوبی ؟ شلامتی؟خلاصه این ذات زنونش این روزا گل کرده حسابی یه عروسکم داره که خیلی دوسش داره و براش جا پهن میکنه میخوابونش و غذاشو میده و بعضی وقتام میگه ما مان جیش اه اه پیف پیف ......... بعدم جاشو عوض میکنه .....نمیدونم اینا رو از کجا یاد گرفته اخه .........یه روز که داشتم چایی میخورم اومد و گفت : ما مان داغ بود؟اخ اخ سوختی؟؟؟؟؟؟؟/

اینجوریه دیگه با احساس ...... فقط کافیه ساعت ۲ به بعد یه صدایی از در بیاد به سرعت خودشو به حیاط میرسونه و میگه بابا ســـــــــــــــــــــــــــــــــــلاممممممممممممممممم

با با یی هم که کلی براش کیف میکنه ...

اما امان از شیطونیاش که گاهی وقتا کلافم میکنه ....لوازم ارایشی که دیگه یکدونه سالم نمونده از بس همه رو انگولک میکنه .... تمام دفتر و کتابای منم شده دقتر نقاشیش و میگه بده من نقاشی بکشم ....گل بکشم ...نیحانه بنویسمدلم میخواد یدونه کتاب دستم بگیرمو بخونم نمیذاره که نمیذارخه خلاصه که از کتاب خوندنم افتادیم حسابی ........

یدونه صندلی کو چولو داره که هر جایی دستش نرسه زیر پاش میذاره و خرابکاری لازمه رو انجام میده....

بعضی وقتا مجبور میشم دعواش کنم .....

بدتر از همه اینکه به طور وحشتناکی به من وابسته شده و ارزو به دلم مونده با خیال راحت حتی اشپزی کنم نمیذاره  میگه فقط باید با من باشی بعضی روزا که بابایی میخواد ببردش بیرون اولش میره ولی نصفه راه همه کوچه رو رو سرش میذاره و منو صدا میزنه .... حتی با عرض معذرت تا دشتشوییم نمیشه رفت ... یه موقع هایی که کسی خونمونه میذارشم و میرم خرید یا کاری اونقدر گریه میکنه که طرف حسابی قاط میزنهخیلی برام سخته خیلی .......فقط خدا کنه این یه رفتارش درست شه بقیش که قابل تحمله حتی اینکه بعد از خوردن هر نوع نوشیدنی باید تهشو بریزه روی فرشم میشه تحمل کرد

دیدم زهرا جون ما مان یاسین و دانیال توی وبلاگش از شیطونی یاسین گفته و کمک خواسته دیدم ای بابا ما خودمونم موندیم ....

از خورد و خوراکشم که خب گفتن نداره هر چیزیو دوست داره مخصوصا حلیم و بعدشم به قول خودش ماکانگیییییییی(ماکارونی).... میوه هم که بعلهههههههههه همه نوعشو دوست داره اما سیب رو بیشتر از هر چیزی ..ولی همچنان لاغر و ریزه میزه مونده ....

توی یکی دو ماه اخیر شبا ساعت ۲ میخوابید و فقطم میگفت با من بازی کنید حالا باتلاش فراوان ساعت ۱۲ میخوابه ....و این باعث شده بیشتر ضعیف شه ....

خودش می پره روی تخت میگه بخوابیییییییییییییییم ولی تنها کاری که نمیکنه خوابیدنه

وای خیلی حرف زدم .....ببخشید به قول ریحانه ببشیــــــــــــــــــــــــــــــد فعلا خدانگهدار

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 2:54  توسط مامان ریحانه   |