سلام
قبل از هر حرفی باید بگیم که اونقدر دوستای وبلاگیمون مهربون و خوش قلبن و به ما لطف دارن که یک تشکر کوچولو نمیتونه جواب محبتاشون باشه اما در هر حال وظیفه ی ما تشکر از همه مامانای خوب و مهربونیه که توی جشن ما شرکت کردند و با ما همراه شدند ....و جشن تولد دو سالگی ریحانه خیلی خوب و به یاد موندنی بود ....
قدر تمام خوبیهاتون ممنونیم ..اندازه تموم مهربونیاتون متشکریم .....دلهای وسیع و مهربون شما همیشه به بادمون میمونه ...
ممنونیم ۷۷۷ بار .... همتونو دوست داریم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یک تشکر ویژه از حدیثه مهربون و مهدی گلم که هم توی وبلاگشون تبریک گفتن و هم گرفتن ولی ما نبودیم .....دوستتون داریم![]()
این عکس اخر هدیه روز دختر از طرف من و بابایی برای ریحانست![]()
بازم متشکریم............
بعدا نوشت توسط مامان:ریحانه خانوم ..از روز سه شنبه ۲۹ ابان ۸۶ ساعت ۲ بعد از ظهر دیگه شیر مامانو نمیخوره ...خیلی وابسته بود و برای همینم فکر کردیم حتما سخته ولی خب شکر خدا ریحانه خانوم خیلی خوب کنار اومد و اصلا لجبازی نکرد ....![]()
![]()
شبا میاد میگه مامان مَم بدههههههههههههههههههه ...بعد خودش میگه ریحانهههههههههههههههه یادت رفت مَم اوف شده بوددددددددد![]()
![]()
امروز رفتیم بازار که من پالتو بخرم رفتم پرو کردم و اومدم بیرون ...
ریحانه:مامان؟خوشگل بود؟؟؟؟؟؟؟؟ اندازت بود؟![]()
من و بابایی:![]()
![]()
![]()
تو راه برگشت:وای مامان شب شده تاریکه ببین مغازها بستس....فردا بریم خرید بخریم
ادامس بخریم بستنی بخریم....باشه ؟
من و بابایی:![]()
![]()
![]()
تو خونه باز لباسو پوشیدم ...ریحانه:به به!!!!!!!!!!!!!! چه خوشگل شدی ....بابا نگاه کن ...مگه نه بابا؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
و باز هم مااااا:![]()
![]()
![]()
![]()
از هنرای جدیدش هم ظرف شستنه هر چند بعدش باید یک دست لباس خیسشو عوض کنم ولی خب چند تا استکانو میشوره![]()
دایره کشیدنو یاد گرفته و مدام میکشه میاد میگه مامان ببین گردی کشیدم ...خوشگله؟![]()
![]()
موقع خواب عروسکشو میخوابونه و میگه ببین هابیده (خوابیده)تو هم بخواب مامانننننننننننننن![]()
از وابستگیاشم به من کمتر شده و میشه یکی دو ساعت تنهاش بذارم کنار بابابمونه ...بازم خوبه...
هر کاری میکنم شمردنو به ترتیب بگه نمیگه ..میگه ۲.۴.۶.۸.۱۰![]()
عاشق علمه اصلا و کتاب خوندن کتاب حسنی رو برداشته نشون مادربزرگش میده و میگه ببین حسنی نرفته حموم ..کثیف بوده ..مامانش نبرده بیرون ...حالا میره حموم ..صابون میزنه شامپو میزنه تمیز بشه ناز بشه....![]()
![]()
دیگه دیگه........... اهان عمه من الحمدلله خوبن و اگر یادتون باشه پارسال از منشکلی که برای عمه ریحانه پیش اومده بود نگران بودم که خدا رو شکر دو هفته ای هست که رفع شده ...
جالبه هر دو عمممون با هم![]()
![]()
همتونو دوست داریم ۷۷۷ تا![]()
![]()


هوالجمیل
۲۱ آبان ۸۴ .....روز شنبه بود قرار بود اگه به دنیا نیای برم که دکتر نوبت برای سزارین بزنه ....با بابایی رفتیم ...رسیدیم در مطب .........وای خدا چی میدیدم
مطب تا دوهفته تعطیل میباشد ..حالا چیکار کنم .........پروندم ...همه مدارک پزشکی .......فقط تونستم گریه کنم
بابا دلداریم میداد ولیییییییییییییی .... یه خانوم که منشی پزشک زنان تو همون طبقه بود پرسید و بابایی همه چیزو شرح داد
اونم با مهربونی خاصی گفت اشکالی نداره عزیزم بعد از ظهر بیا دکتر همین جا برات نوبت میزنه
خوشحال شدم و اروم و با بابا به یه چیزی لبخند زدیم ...۹ ماه پیشم اومدیم تا این خانوم دکتر برام ازمایش بارداری رو بنویسه
چه جالببببببب ..بعد از ظهرم اومدیم و نوشت برای فردا ...ترسیدم ...لرزیدم ....مضطرب شدم ... اصلا نمیتونسم باور کنم فقط چند ساعت تا بغل کردنت فاصله دارم ![]()
تمام بدنم سرد شده بود ...با مامان تماس گرفتم گفتم خودتو برسون
بابایی گفت زهرا بیا بریم اخرین شام دو نفرمون رو تو رستوران بخوریم ..خوردیم اما اصلا نچسبید
دلهره ی عجیبی بود....
فردا ساعت ۸ تا ۱ معطل شدم ...دکتر جلسه داشت نیومده بود
اما بالاخره اومدی .......اومدی و من وقتی بهوش اومدم گفتم : بچم کجاس؟ حالش خوبه؟
پرستار خندید گفت همه این موقع چرت و پرت میگن چقده حواست جمعهههههههههه![]()
بعد یک ساعت تو رو تو ی بغلم گذاشتند .......وای خدا این ریحانه ی منه ....همه دردامو فراموش کردم ![]()
![]()
![]()
چقدر حس نابی بود ..حس مادر شدن ..حس بزرگ شدن ..حس ...حس ......حس بغل کردن کسی که ۹ ماه توی وجود خودت بوده .......
خدایا شکرت ..شکرت به خاطر این همه لطف ..این همه مهربونیت ..به خاطر تجربه این دو سال با همه تلخیها و شیرینیهاش ....به خاطرم امیدم ریحانه ....
به خاطر حرفای خوشگلش ..مخصوصا وقتی میگه : مامانی دوست دالم ۷ تااااااااااااااااااااااااااا![]()
![]()
دوست دارم مامانی دوست دارم گل وجودم .....دوست دارم چون ثمره ی یه عشق ناب و خوشگلی ..
دوست داریم من و بابایی ۷۷۷تا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینم کیک برای مهمونای عزیزمون
Glitter Graphics
و بفرمایید بستنی تولدیییییییییییییییییییییییییی
چه خوشگلن ایناااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اینم یه کادوی اینترنتی از طرف وبلاگ عکسخانه
خیلی ممنون اقای بیژنی....![]()
با بای خوب و مهربونم ....تولدت هزار بار مبارک خیلی خیلی دوست دارم ...
کاشکی که ۱۰۰ ساله شی ،نه ۱۲۰ ساله شی،نه ۱۲۰ سال کمه همیشه زنده باشی....
![]()
![]()
پی نوشت توسط مامان ریحانه:فردا تولد حضرت معصومه سلام الله علیها و روز دختره ...این روز رو به همه دخترای خوب و ریحانه ی خوشگل خودم عشق مامان و بابا که همزمان با شب تولد خودش هم هست، تبریک میگم![]()
![]()
![]()
منم تولد بابایی رو از صمیم قلبم تبریک میگم و براشون ارزوی بهترینها رو دارم![]()
پی نوشت:عمه جون عمل کردن هنوز به هوش نیومده ولی خدا رو شکر همه چیز خوب بوده ..بابایی براشون خون دادن هر چی باشه خالشه![]()
وهمین طور عمه مامان...
پی نوشت۲-هر چی تلاش میکنم عکسا اپلود نمیشن ..عجالتا اینو داشنه باشین تا بعدا
برای عمه کوچیکه(عمه من،خاله ی علی ) خیلی مهربون که قلبش خیلی بزرگه دعا کنید![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عمه فردا ۷ صبح عمل قلب داره....
همه فامیل نگرانن ،خیلی ماهه به خداااااااااا
خدایا قسمت میدم به همون قلب مهربونش سالم بهمون برش گردون![]()
![]()
خدااااااااااااااااا !
خوبین خوشین سلامتین .....
ببخشید نبودیم چند وقته ...عید فطرو که رفتیم شهرستان بعدم عروسی دایی من بود و بعدم بابا رفت ماموریت این شد که ما دو هفته شهرستان کنگر خوردیم لنگر انداختیم![]()
عکسای ریحانه طبق معمول شهرستان جا موند من نتونستم بزنم رو سی دی ...یادم رفت.... با لباس عروس و لباس کردی که خالم براش دوخته بود ازش انداختم ولی چه کنیم الزایمر اومده سراغمون![]()
![]()
تازه ریحان جونم توی عروسی رقص کردیم یاد گرفت حالا خوبه بیشترشو خواب بود اگه نه چه میشد![]()
۲۲ این ماهم تولدشه اما چون بهمون خونه سازمانی دادن و باید بریم گفتیم همین جمعه جشن تولدشو بگیریم ......
اونجا اخه خیلی کوچیکه فقط خوبیش اینه که محوطش حیاطم داره واسه بازی...
از شیرین زبونیا و کارای شیطنت امیز ریحانم ایشالا توی پست بعدی براتون مینویسم
فعلا.......![]()
![]()
![]()
![]()