تبليغاتX
امیدم ریحانه
برای دخترم که عشق اسمانی من و باباییه

سلام

سلام من بالاخره از این مامان خانومم وقت گرفتم واسه نوشتن اونم خب چون امروز 26 ماهه میشم ..فرصت ویژه دادن....

من دختر شیطونیم ،یعنی اصلا دوست ندارم یک جا بشینم و یا فقط با یک مدل اسباب بازی بازی کنم و برای همینم اتاقم همیشه کلکسیون اسباب بازی و حتی وسایل آشپز خونست و حتی کیف و کفش مهمونی مامانم که خیلی دوسشون دارمو و مدام دارم باهاشون بازی میکنم ....

دو سه روز پیش که نشستیم میوه خوردیم من گفتم مامان من میخوام ظرفاشو بشورم مامانم فکر کرد شوخی دارم!!!!!!! گفت باشه منم همشو جمع کردم و یه ظرف که یه دونه پرتغال توش بود رو نشون دادمو گفتم نمیخورین دیگه ؟! برش دارم ؟! بابا هم گفت اره ..اما 10 دقیقه بعد که مامان اومد تو آشپزخونه دید که به به تمام ظرفای میوه رو شستم و چون دستم به بالا نرسیده بود گذاشتم روی میز اشپزخونه ... هر دوشون کلی برام ذوق کردنو منو بوسیدن ..تازه دیروزم که بابایی خونه بود هر وقت ظرف میشست منم کمکش میکردم ..البته صندلی کوچولومو باید زیر پام بذاررم .... بعد میومدم به مامان میگفتم مامان ما ظرفا رو شستیم ... مامانم میگفت دستتون درد نکنه ...و منو میبوسید ..چه کیفیم داشت!

همیشه بغلمو باز میکنم و به مامانم میگم عزِِِِِیِِِِِِِِِِِِِِِزم دوست دارم 7 تا.......... بغلش میکنمو میبوسمش ... بعد میبینم بابا نگاه میکنه میگم باباییم 7 تا دوست دارم ....

دیروز کلی برف بازی کردیمو مامان برام آدم برفی درست کرد..... منم بوسیدمش ... وقتی اماده شده بودیم بریم تو کوچه برف بازی مامان چادرشو نپوشیده بود منم گفتم مامان چادرت کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامان گفت نمیپوشم..... من گفتم :ااااااااااااااا همینطوری میخوای بیای؟!!!!!!!!!!!!!!

حالا مامانم میخواد یه چیزی بگه:

ریحانه نازنینم ..26 ماهگیت مبارک! دوست دارم! همین!

همین الان که دارم تایپ میکنم ریحانه تلفنشو دستش گرفته و داره میگه الووووووووووووو بعدا تماس میگیری؟!!!!!!!!

پی نوشت: خدا شکر ..خیلی خوشحالیم از اینکه کیان و کیارش عزیزمون حاشون خوبه ...امیدوارم دیگه هیچ وقت مریض و بد حال نباشن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:24  توسط مامان ریحانه   | 

سلاممممممم ...

خوبین همگی؟

این روزا هر روزی که میگذره ....بزرگ شدن ریحانه رو بیشتر حس میکنم ....هر روز بیشتر از قبل درک میکنه و هر روز منو عاشق تر میکنه ..هر چند گاهی مجبور میشم دعواش کنم و البته خودم بیشتر ناراحت میشم اما خب شیرینیاش بیشتره...

چند نمونه مکالمات روزانه ما با ریحانه:

چند وقت پیش مهمون داشتیم و دخترشون از مدل سیب زمینای سرخ شده خوشش اومده بود گفت مامان چه سیب زمینیاش خوشگله....

ریحانه: مامانم درستش کرده.........

ما:

یه روز که میخواستم برم خرید به ریحانه گفتم من میرم خرید شما  بمون خونه ..اونم گفت باشه ..پس آدامس بخر....نههههههههههههههه آدامس بده شکلات بخر........

وقتی برگشتم دیدم ریحانه تنها توی اتاق خوابه ..

بابایی گفت وقتی رفتی داد میزده میگفته منم ببر بیرون ...بابا گفته نمیشه ..ریحانم قهر میکنه و میره توی اتاق و درو میبنده ..من که رسیدم صدای درو میشنوه میدوه میاد منو ببینه وقتی میبینه بابا توی هاله روشو برمیگردونه و میره توی  اتاقو درو  محکم میبنده ...سرشم میذاره روی دیوار و با صدای بلند گریه میکنه( این کارو فکر کنم از تلویزیون یاد گرفته متاسفانه)

وقتی داره حرفی رو تعریف میکنه آخرش میگه :میفهمی چی میگم؟!!!!!!!!!

شعرایی که براش خوندمو بلده و تو تنهایی میخونش اما وقتی میگم بخون نمیخونه!میگه بلد نیستم اخه.......

امروز با هیجان زیادی اومده به من میگه : مامان یه لحظه بیااااااااااااااااااااا

منو برده تو اتاقشو دفترشو نشون داده میگه ببین گل کشیدم ..بابا کشیدمممممممم

من: ریحانه اینو بردار    ریحانه: تو بردار          رمن: ریحانه توووووووووووووووووووو؟

ریحانه:تو نه شمااااااااااااااااااااااا....زشته هنوز یاد نگرفتی...

ریحانه: مامان موزو بده من پوست بگیرم اخه مامان بلد نیست...

ریحانه: مامان بغلم کن خسته شدممممم وایییییییییییییییییی

مامان چارخونه پخ گفت اونا ترسیدننننننننننننننننننن!!!!!!!

 

دختر نازنینم ۷ روز دیگه تا ۲۶ ماهگیت باقی مونده ....مبارکت باشه ..دوستت دارم نازگلکم ........ ۷۷۷تا

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 23:40  توسط مامان ریحانه   | 

سلام

سلام مهربونا .. خوبین همگی؟ عید قربان که گذشت مبارک همین طور شب یلداتون

ببخشید دیگه نتونستیم زودتر بیایم ... ریحانه نازنینم حسابی خانوم شده ...اونقدر حرفای قشنگی میزنه که یادم میره همشو اینجا بگم ولی خب دو هفته ای که شهرستان بودیم یک هفتشو با مریضی گذروند اما عید قربان که خونه مادر حسابی خوش بود و همین طور شب یلدا رو عمه ها هم چون خیلی وقت بود ندیده بودنش حرفاشو خیلی با علاقه تکرا رمیکردن ... به عمه زهراشم که میگفت زهرا خانوم!!!!!!!!

ریحانه با عصبانیت: ماماننننننن حداقل این روسری رو بپوش برام

ما:

ریحانه: عمه چه خوشگل شدی ...تازه رفتی حموم؟

عمه:

 یه شب رفتیم خونه عموی من پسرش ۸ ماه بزرگتر از ریحانه ... اونشب ندونسته انگشتاش رفت توی چشم عموم ... وقتی اومدیم خونه

ریحانه به خاله هاش: ابولفضل چشم عمو جانو دراورد

ما:   دو روز بعد ریحانه در حال قهقهه زدن بودم پرسیدم چیه ریحانه؟ میگه : یادته ابولفضل چشم عمو جانو دراورد؟

شب ریحانه بابابا بزرگو دید که کابشنشو با دست میشست گفت : بابا بزرگ لباستو میشوری ؟

یک ساعت بعد : بابابزرگ لباستو پهن کردی خشک شه؟

فرداش وقتی بابابزرگ داشت میرفت بیرون: بابابزرگ به به خشک شد لباست چه تمیز شده!

بردم موهاشو کوتاه کنم مریم خانوم به قول خودش براش لاک زد ... باباشو که دید گفت: بابا رفتم موهامو کوتاه کردم

بابا: مبارکه خوشگل شدی

ریحانه: مریم خانوم برام لاک زده ... عروس خانوم شدم

کتاب حسنی و میاره میخونهو میگه ببین کثیفه ..حالا میره موهاشو کوتاه میکنه تمیز میشه

چند تا عکسم از خانومی خونه حاجی مادر به قول خودش( مامان بابایی):

Image and video hosting by TinyPic فکر کنم گوسفنده قهره با ریحانه!!!!!!! Image and video hosting by TinyPic ریحانه عجول هنوز سفره پهن نشده شروع به خوردن کرده شب یلداست دیگه!

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic اینم نماز خوندن عزیز دلمه .با مقنعه ای که خودم دوختم براش . قبول باشه عسلکم

خیلی به نقاشی و درس خودن علاقه داره و مدام یا داره گل میکشه که خیلیم خوشگل میکشه یه دایره با یه گلبرگ .. یا گردی ....به تقلید از منم خط مینویسه واقعا مثل خطای نوشتاریه ...

یا میگه درس دارم میخوام برم کلاس زیست تست بزنم (خاله کوچیکه کنکوریه)

یه کلماتی رو به جا کار میبره که همه تعجب میکنم مثلا چند روز پیش به عمش میگه عمه فعلا روسریتو دربیار من بپوشم ... یا یه بشقاب میذاره جلوش و میگه مثلا این غذاس من درستش کردم ....

چادرشو میپوشه میاد میگه بیا ببوسمت مواظب خودت باش من میرم کلاس!

شکلات دادم گفتم ببرم بده بابا بخوره اومد گفت مامان حالا داره نماز میخونه بعدا بدیم ....

ازم ادامس میخواست گفتم نداریم بابا بره بخره بهت میدم .... یک ساعت بعدش منو در حال ادامس جویدن دید : ناقلااااااااااااا گفتی نداریم که بابا میخواد بخره!!!!!اینجوریاس دیگه در حال ارتکاب جرم دستگیر شدم

از وقتی که شیر نمیخوره حتما باید با قصه بخوابه و دستش دو گردنم حلقه میکنه .... ولی واقعا راحتتر از اونی که فکر میکردم باهاش کنار اومد ....

عزیز دلم خدا رو شکر میکنم به خاطر وجودت و سلامتیت و به خاطر این همه محبتی که توی دل تو قرار داده

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 2:35  توسط مامان ریحانه   |