تبليغاتX
امیدم ریحانه
برای دخترم که عشق اسمانی من و باباییه

امروز نوزده اسفند ماه 1386 بود ...امروز رو توی سه سال پیش هیچ وقت از یاد نخواهیم برد ...من و بابایی !

اونروز بود که فهمیدم که فرشته کوچولوی مهربون مهمون دلمه و تا چند وقت دیگه تمام زندگی ما رو سبزسبز میکنه :اونروز اینو برات نوشتم:و جالب اینه که ۲۲ نوشتمش ر حالی که نمیدونستم تو هم روز ۲۲ ماه به دنیا میایی:

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰شنبه۲۲/۱۲/۸۳ ساعت۲۵/۸ صبح

سلام.سلام کوچولوی نازم

این دفتر تا حالا واسه من و بابایی بود یعنی مال دو نفر بود اما از روزی که فهمیدیم داریم ۳ نفر میشیم این دفتر واسه تو هم میشه... کوچولوی من!اون روز بارون میبارید روز چهارشنبه ۱۹ اسفند ولی به عشق تو۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ زدیم ۰۰بیرو۰ن وقتی فهمیدم اره!۰۰۰۰۰۰ان۰گار دنیا۰ رو بهمون دادن ..فقط خدا میدونه چقدر خوشحال بودیم که حتی بارون هم اذیتمون نکرد..حالا که دارم مامان میشم و علی هم بابا دلم میخواد این دفتر مال تو هم باشه .عزیز دلم فقط از خدا میخوام سالم باشی فرقی نداره دختر یا پسر...   دوستت دارم مسافر کوچولوی مهربونم.... مامانت زهرا.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

و درست یک سال بعد 19 اسفند 1384 من و بابایی تصمیم گرفتیم تا دخترکمون یه وبلاگ داشته باشه برای ثبت یه گوشه های ازبزرگ شدنش! البته انوقت اصلا یادمون نبود 19 هست و سالگرد همون روز ! توی پرشین*بلاگ وبلاگو ساختیم و بعد انتقالش دادم اینجا و البته پست اونروز و ندونسته حذف کرده بودم اماچند وقت پیش بازم ثبتش کردم!

وبعد از اون اونقدر درگیر شیر نخوردنای تو و دکتر و ازمایش و دارو بودیم که اصلا یادمون رفت که وبلاگیم داری تا چند روز بعد از تولد یک سالگیت همون موقعی که دیگه از همه نظر ازمایشات سالم بود و من بازم نوشم برات ...البته توی اون مدتم برات توی دفترم مینوشتم وحالا هم اینجا هست !

نازنین مامان با همه وجودم عاشقتم ...عاشق کارات ..خنده هات ..... اونقدر شیرینی که وقتی وارد فروشگاه سر کوچه میریم همه با هم میگن سلام ریحانه! و موقع خداحافظی هم که با ناز میگی خداحافظ ..همه با میگن خداحافظ کوچولو!....

امروز که رفتیم نمایشگاه توی شلوغیا که رد میشدیم ...به همه میگفتی :ببخشید!!!!!!!!!! ببخشید!!

تمام کتابا وقصه هاشو میدونی واگر اشتباه بخونیم یا ازش جا بندازیم انوقته که حسابی عصبانی میشی!

نازنینم ..با همه وجودم خدا رو به خاطر این هدیه پر بهاش شکر میکنم ...و ازش میخوام همیشه تو رو سلامت و شاد حفظ کنه !آمین......

3 روز دیگم 28 ماهه میشه ..پس سالگرد تولد وبلاگت و 28 ماهگیت و انروزی که خودتو به ما نشون دادی همش با هم مبارک!

دوستت دارم 777تا....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:58  توسط مامان ریحانه   | 

*********Image and video hosting by TinyPic سلام..سلام .... چقدر خوشحالیم که این همه دوستای خوب و مهربون داریم این عکسای ریحانه جونه خونه مادربزرگش ...بلوزش رو خاله حدیثه ی مهربون براش بافتن ...و از راه دور برامون فرستادن ممنون خاله جون میبینید که اندازش بود

***************Image and video hosting by TinyPic *************Image and video hosting by TinyPic ..ممنون خاله حدیثه ی عزیز همه لباسا همین طوری که میبینید اندازش بود و حتی هفته ی پیش که رفتیم شهرستان ریحانه همش میپوشید و ه همه میگفت خاله جون برام بافته ...تو بسته بوده !هم مهربونید هم هنرمند

ریحانه جون چند تا شعر رو یاد گرفته و همین طور صلوات و سوره توحید البته به صورت دست و پا شکسته ..اما شعرا رو کامل میخونه :

توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود ...تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه .... مامانش میگفت حسنی میای بریم حموم ؟ نه نمییییییییییییییام!

موی بلند ناخن دراز واه واه ...

الاغه داری کجا میری دارم بار بیارم دیرم شده عجله دارم ...الاغه به من سواری میدی؟ نه نمیدی واسه اینکه من تمیزم !!!!!!!!!این غصه رو تا اخر بلده و همین طور چند تا شعر دیگه ....

شهرستان که رفتیم خونه مادربزرگ ریحان سفره داشتن ...ریحانه کنار سفره نشسته بود و میگفت: میخوایم گریه کنیم حالا؟

در موردی که قبلا گفته بودم هم ریحانه با خوردن داروهاش بهتره ..ممنون از لطف همه شما

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 10:58  توسط مامان ریحانه   |