
راستش ما داستانی داریم با ریحانه جون موقع خوابیدن .. تمام برنامه ها و کاراش یادش میافته اینم یه نمونش:
واییییییییییی آب نخوردم شما بخوابید من برم آب بخورم زود بربگشتم(برمیگردم)خب؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
بعدم که برگشت: وایییییی موهام میخاره![]()
باید شامپو بزنم ... حالا چی میشه..
بابا ریشتو کوتاه نکردی چراااااااااااااااااااا حالا هوا تاریکه چیکار کنیم نمیشههههههههههه![]()
آخ دستم زبر شده یادم رفت کٍرٍم بزنمممممممم![]()
و.............
ادامه داره تا بخوابه
24 فرودین 87 دخترم داره کم کم یاد میگیره دستشویی بره میدونم دیره اما ترجیح دادم با میل خودش باشه نه زور و اجبار ما![]()
![]()
و همین طور ۲۹ ماهه شدن دخترکم .... عزیزم مبارک باشه .... هر روز و هر لحظه بزرگتر میشی و مهربونتر .. برای این همه حس قشنگ از خدا ممنونیم ....
چند تا از مکالمه های ریحانه :
خاله: ریحانه رفتین بیرون قورباغه دیدین ؟
ریحانه: آره دیدم .... خاله: خب صداش چطوری بود ؟
- اخه اصلا حرف نزد من صداشو بشنوم کههههههههههههههههه.....
تو عید هر جا میرفتیم موقع برگشتم ریحانه میگفت ...ببخشید زحمت دادیم .... به امید دیدار
توی پذیرایی از مهمونا هم حسابی کمکمون کرد و خیلی مودبانه ظرف اجیل و شیرنی تعارف میکرد و میگفت: بفرمایید ......
من داشتم میرفتم بیرون و گفتم ریحانم بیاد که خانم داد میزنه : مامان شما برین من نمیام میخوام واسم پیش خاله بعدم تا دم در بدرقمون کرد که مطئن شه ما نمیبریمش
الانم که این وسایل پزشکیشو اورده داره عروسکشو درمان میکنه تازه تشخیص داده فشارش افتاده
خب اینم یه گوشه از شیرین کاریای ریحانه جون ... فعلا خدانگهدار
عید همگی مبارک ....
امیدواریم سال خوبی داشته باشین .... به زودی میاییم و از روزای عیدمون مینویسیممممممم ..فعلا .. خدانگهدار![]()
![]()