
حرفای قشنگت همیشه باعث شادی ماست ....
از شال و کلاهی که برات بافتم کلی خوشت اومده و براش ذوق کردی ... اونم مبارکت باشه !
چند روز پیش خسته بودم و میخواستم بخوابم و ریحانه مخالف خوابیدن من
ریحانه: ماماننننننننننننننننننننننن نخواب
من:پس چیکار کنم آخه خستم
ریحانه: زندگی کن مامان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من و بابایی:![]()
![]()
![]()
قرار بود بریم خونه مادر بزرگ ریحانه .. ریحانم که دیگه ذوق زده بود رفت بابابا نماز خوند و بین نمازش نشست که به قول خودش ذکرشو بگه:
-مامانننننننننننننننن به نظر تو!!!!!!!!! من چادرمو بیارم خونه مادربزرگگگ؟
و من:![]()
![]()
![]()
فکر کنم بابایی هر سر نمازش خندش گرفت! ..عجب دختر تو این کلماتو از کجا یاد میگیری آخه ...
اینم ریحانه و شال و کلاهش ... خوش خواست عکس بگیره با اینا اونم تو این هوا! ولی متاسفانه جایی ایستاد که روبروی نور بود و عکسش تار شد!میدونم مدتیه کوتاهی میکنم و کمتر مینویسم اما خب تغییرات تو اونقدر سریعه که من کم میارم ...
دختر نازنینم .... از اینکه اینروزا حالت بهتر شده خوشحالم ..فقط کمی برای خوابیدن اذیت میکنی ..خودت میدونی چقدر استراحت برات لازمه؟! ....
وقتی اعوذ بالله و بسم الله رو بدون غلط و با ترتیل قشنگی میخونی میدونی چقدر من ذوق میکنم ... وقتی کتاباتو دستت میگیری و شعراشو طوری میخونی که انگار سواد داری یک عالمه خوشحال میشم ... دلم میخواد قرآن و شعر یادت بدم ... یاد میگیری خیلی خوب ... و حتی دعای یا علی و یا عظیم و سلام تشهد نمازو و سوره حمد رو اما فقط وقتی تنهایی میخونی ..دلم میخواد بشینی برای منم بخونی .... نمیدونم این حالتای کم رویی خوب میشه یا نه ... دلم میخواد همه حرفای قشنگتو بقیه هم بشنون .... بشنون وقتی که کتاب دایی رو دستت گرفتی که درباره پیامبر بود گفتی این حضرت محمده ... دوسش دارم آخه با بچه ها مهربونه !!!!!!!!!![]()
![]()
اینروزا حسابی مامان بازی رو یاد گرفتی و خیلیم تو بچه داری ماهر شدی ... اسم پسر عمه کوچولوت )محمد جواد) رو روی عروسکات میذاری و باهاشون بازی میکنی .... قربون اون دل مهربونت برم که وقتی فهمیدی دارن میان خونمون با ذوق زیادی دو تا از عروسکاتو کنار گذاشته بودی و مدادم میگفتی میخوام بدم محمد جواد بازی کنه ....
خلاصه که اینروزا حسابی خانوم تر و عاقل تر شدی فقط یه ذره شیطونی و تموم خونه پر میشه از وسایل و اسباب بازیات و بعدم برنمیداری ....
اونقدر به برنامه کودک علاقه داری که صبح تا از خواب پا میشی میری تی وی رو روشن میکنی تا خاله سارا و زینگول رو ببینی ...چند روز پیش مثلا تو خاله سارا بودی و عروسکاتم چیدی به جای بچه ها و با یه چیزی شبیه میکروفون ازشون اسمشونو میپرسیدی .... و تمام حرفای مجری رو بدون کم و کاست گفتی و اخرشم خداحافظی کردی با شعر !!!!!!!![]()
فدای اون چشمای نازت که اینقدر دقیق همه چیز یادش میمونه ...
بدون که مامان و بابا عاشقانه دوستت دارند .....![]()
![]()
این جا ریحانه در حالی خوابش برده که با کیف و وسایل من بازی میکرد جالبه وقتی هم اوردمش سر جاش بازم برگشت!
اینم محمد جواد نازنین !
و این: همون شبی که مثلا مجری شده بود کتابام به عروسکاش هدیه داد ....
حلج خانوم مامان!