تبليغاتX
امیدم ریحانه
برای دخترم که عشق اسمانی من و باباییه
سلام سلام صد تا سلام...
امشب شب تولد امام رضاست .... اما تولد یه عزیز دیگه هم هست ...عزیز دل من و ریحانه... بابای مهربون ریحانه ... بابای عزیز نازنین ... همسر مهربونم تولدت مبارک .... امیدوارم سالهای سال در کنار هم تولدها رو جشن بگیریم دوست داریم... 777 تا ....
اما تولد ریحانه و باباییش روز جمعه با هم برگزار شد و خیلی هم خوش گذشت ... دلیلش این که ما میریم شهرستان و تا مدتی نیستیم .... بنابراین تولد وبلاگیشم زودتر برگزار میشه ....
 ریحانه عزیزم سومین سال تولدت مبارک نازنین من ....دوست دارم 777 تا ..
Image Hosting Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image Hosting Image Hosting


Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 18:16  توسط مامان ریحانه   | 

سلامممممممممم

خوبین .. نی نی های گلتون خوبن ان شاالله ....

 قبل از هر حرفی تولد حضرت معصومه سلام الله علیها و روز دختر رو تبریک میگم ... به همه دخترای ناز و مهربونو پدر و مادراشون ...

 توی هفته اخیر رفتیم شهرستان خونه مامانی و بابایی ... و البته به ریحانه جونم حسابی خوش گذشت ... حسابی هم شیطونی و شیرین زبونی کرد و  دختر خوبی هم بود به موقع میخوابید ...

حسابی هم با بابایی میرفتن ماشین سواری و گردش ...

ریحانه هر وقتم خونه ایم و باباش از اداره میاد میره جلو میگه بابااااااااااااا هیچی تو خونه نداریماا بریم خرید ...حالا وقتی ما نبودیم و با خاله تنها بود بابایی اومده خونه میگه: بابایی هیچی ندارید خالم گرسنستتتتتتت(طفلی خاله) خلاصه که بابایی مبره براش خوارکی میخره تا شب هم این حرف ریحانو تکرار میکردن

بابایی میگه :ریحانه میخوای ببرمتون کرمانشاه؟ آره بریم ..بخوام(میخوام) برم خونه خودمون ... اخه بابا هم تنهاست ...

 ریحانه توی افعال به جای می (ب با کسره) به کار میبره ..خیلی بامزه میگه :بخوام.. بخورم...بیام...

خاله جونش یه بلوز تازه خریده بود ما هم داشتیم نگاش میکردم ریحانه اومد تاش زد و گفت مبارکت باشه ایشالا باهاش بری مکه .. برو بذار تو ساک مکه ات(میدونم دعاش مستجاب میشه)

دایی کوچولو داشت اذیتش میکرد و سر به سرش میذاشت .. با یه حالت خاصی میگه:داییییییی من دوست دارما ... مگه تو منو دوست نداری؟دایی:دوست دارم... خب اذیت نکن چرا منو میزنی

راستی ریحان جونم چند تا شعر جدید یاد گرفته قرانم سوره حمدو تقریبا حفظ شده ...

دوستت دارم دخمل مامان

دل نوشته برای دخترمون:

دختر ناز و مهربون ما ...حالا که بزرگتر و خانوم تر شدی ..حالا که داری ۳ ساله میشی.... حالا که با این سن کمت اینهمه به خدا نزدیکی برای ما هم دعا کن ...

ما هم برای عاقبت به خیری تو دعا میکنیم .... حضرت معصومه سلام الله علیها دختر امام هفتم و خواهر امام هشتم امام رضا علیه السلام هستن .... دختری مومن و بزرگوار که میتونه الگوی خوبی برای تو در آینده باشه ... از خدای بزرگ میخواییم  که تو رو درپناه خودش و ۱۴ معصوم سالم و صالح نگه داره ...

نازنین دخترم !

از خدا میخواییم همه همه لحظه های ناب زندگیت سرشار از عشق و ایمان واقعی باشه ... میدونم که وقتی بزرگ شی این نوشته ها رو بهتر میفهمی ... پس ازت میخوام که هیچ وقت توکلت رو به خدا از دست ندی و حتی توی سخت ترین شرایط هم یادت باشه ... خدای بزرگی که تو رو تا این مرحله زندگیت رسونده همیشه یاور توهست ...

 هرگز ناامید نباش .... همونطوری که تو روزهای سخت ماههای اول تولد تو همون روزهای تلخ که تصورشم برام ملال آوره خداوند بود که کمک کرد و تو رو از نو به ما بخشید ...

دلم میخواد دخترم در آینده هم مثل همین روزها باعث افتخارمون باشه و وقتی توی چشماش نگاه کنم از عشق لبریز شم و معنی واقعی معصومیت رو تو چشماش ببینم ...

 مراقب این موهبت باش ... مراقب گوهر وجودت باش .... مراقب همه داشته های خوبت باش و همیشه شاکر خدای بزرگ باش ...

ما هم همیشه خدا رو شکر میکنیم به خاطر وجود تو در زندگیمون که تو باعث رحمت و برکت هستی ...

دوستت داریم گل خوشبوی زندگی ما

روزت مبارککککککککک

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 6:13  توسط مامان ریحانه   | 

سلام سلام

راستش ریحانه هفته پیش شرایط جدیدی رو تجربه کرد .. البته من و بابایی هم !فرصت نشد بنویسم ...

ریحانه اینروزا بیشتر و بیشتر ازقبل به من و همسرم وابسته شده برا همینم تصمیم گرفتیم هر چند وقت یکبار برای مدت کوتاهی از ما دور باشه ... فعلا نمیخوام مهد بره مخصوصا که زمستونه و شرایط سخت میشه ... هفته پیش ریحانو بردیم خونه مادربزرگش تا اونجا بمونه ...  کمی از وسایلشم که خیلی دوسشون داره مثل دفتر و مداداش و کیفش و البته مهمتر از همه! چادر نمازشم براش بردم تا دیگه بهونه نگیره خیلی راحت تر از اونکه فکر میکردم خداحافظی کرد !

شب تا صبح به فکرش بودم و مدادم بیدار میشدم میدیدم نیست صبح دیگه زدم زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه کناما انگار ریحانه اصلا هم بد بهش نمیگذشت ...

سر ظهر بهش زنگ زدم کلی شیرین زبونی کرد و گفت جاش خوبه و خداحافظ !!!!!!!!! ای بلا

 بابایی هم بهش زنگ زده بود میگفت گفته میخواستیم با مادربزرگ نماز بخونیم چرا زنگ زدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 خلاصه که ما هم مزاحمش نشدیم تا خودش به حرف بیاد ... شب ساعت ۸ با گریه و بغض زنگ زد و گفت میخوام بیام خونه .. اما بابایی مخالفت کرد .. حقم داشت .. بچم مارو به مهمونای خونه مادربزرگ فروخت!!!!!!!!!! نیومد دیگه ... ولی فرداش صبح زود زنگ زد گفت میخوام بیام زودی بیا دنبال من ... منم لباسایی که براش گرفته بودمو کادو کردم رفتم و با هم برگشتیم خونه ...

 عزیز نازنیم دو شب دو از من خوابید ... دخمر خوشملم بزرگ شده

امروزم هر کاری کردم راضی نشد عکس بگیرم ازش منم تو همون حالت بد اخلاقیش ازش عکس گرفتم

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 22:48  توسط مامان ریحانه   |