تبليغاتX
امیدم ریحانه - یه تجربه تازه!!!!!!!
برای دخترم که عشق اسمانی من و باباییه
سلام سلام

راستش ریحانه هفته پیش شرایط جدیدی رو تجربه کرد .. البته من و بابایی هم !فرصت نشد بنویسم ...

ریحانه اینروزا بیشتر و بیشتر ازقبل به من و همسرم وابسته شده برا همینم تصمیم گرفتیم هر چند وقت یکبار برای مدت کوتاهی از ما دور باشه ... فعلا نمیخوام مهد بره مخصوصا که زمستونه و شرایط سخت میشه ... هفته پیش ریحانو بردیم خونه مادربزرگش تا اونجا بمونه ...  کمی از وسایلشم که خیلی دوسشون داره مثل دفتر و مداداش و کیفش و البته مهمتر از همه! چادر نمازشم براش بردم تا دیگه بهونه نگیره خیلی راحت تر از اونکه فکر میکردم خداحافظی کرد !

شب تا صبح به فکرش بودم و مدادم بیدار میشدم میدیدم نیست صبح دیگه زدم زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه کناما انگار ریحانه اصلا هم بد بهش نمیگذشت ...

سر ظهر بهش زنگ زدم کلی شیرین زبونی کرد و گفت جاش خوبه و خداحافظ !!!!!!!!! ای بلا

 بابایی هم بهش زنگ زده بود میگفت گفته میخواستیم با مادربزرگ نماز بخونیم چرا زنگ زدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 خلاصه که ما هم مزاحمش نشدیم تا خودش به حرف بیاد ... شب ساعت ۸ با گریه و بغض زنگ زد و گفت میخوام بیام خونه .. اما بابایی مخالفت کرد .. حقم داشت .. بچم مارو به مهمونای خونه مادربزرگ فروخت!!!!!!!!!! نیومد دیگه ... ولی فرداش صبح زود زنگ زد گفت میخوام بیام زودی بیا دنبال من ... منم لباسایی که براش گرفته بودمو کادو کردم رفتم و با هم برگشتیم خونه ...

 عزیز نازنیم دو شب دو از من خوابید ... دخمر خوشملم بزرگ شده

امروزم هر کاری کردم راضی نشد عکس بگیرم ازش منم تو همون حالت بد اخلاقیش ازش عکس گرفتم

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 22:48  توسط مامان ریحانه   |